مغزهای کوچک
من
بعد از چند ماه گشتن و این در و اون در زدن به همراه دوستم منا این روزنامه را پیدا کردیم . البته در آن زمان هنوز این روزنامه روزنامه نشده بود. اون موقع ها هنوز مدیریت آن تغییر نکرده بود و سردبیرهای خیلی خوبی داشت. من و دوستم دقیقا در زمان تغییر ماهیت به این مکان رفتیم. اون موقع ها هنوز روال هفته نامه ای در آن جاری بود. ساختمان و تاسیسات این روزنامه کاملا مدرن و جدید بود و برای من که هفته ها در پی یک روزنامه دویده بودم بسیار جذاب بود. کار حرفه ای: اولین روزهایی که من و دوستم به این روزنامه رفتیم سعی می کردیم جزء اولین کس ها باشیم. صبح زود یعنی ساعت ۱۰ اون جا بودم و ماموران حراستی با سرو صدای ما از خواب سحر گاهی بیدار می شدند و با چشمان از حدقه بیرون زده(از سر تعجب به ما خیره می شدند). چند طبقه ای را پیاده طی می کردیم و به سالن نشریه می رسیدیم در اون موقع صبح معمولا سالن خلوت بود و تنها یک منشی همیشه خندان با حفظ سمت در آنجا مشغول به کار بود. در اوایل که هنوز با ساعات کاری در این نشریه آشنا نشده بودیم حوالی ظهر به علت ناراحتی اعصاب و افسردگی شدید و خستگی مفرط( که در پی تلاش فوق توان بشری داشتیم) دفتر نشریه را ترک می کردیم و به گشت و گذار در خیابان ها و میدان ولی عصر می پرداختیم و در این میان واقعا معضل بزرگ ما پیدا کردن یک کافی شاپ خوب و دنج بود که در پایان کار به این موفقیت دست یافتیم. بعد از ظهر یعنی از ساعت ۳ به بعد دبیر سرویس اجتماعی تشریف فرما می شدند. مرد بسیار لاغر و قد درازی بود و به شدت مهربان و اهل طنز شاید به خاطر همین خصیصه های خوبش بود که زیاد در این هفته نامه دوام نیاورد و رفت که رفت. مرد مهربون که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتم ان قدر سرش شلوغ بود که بیشتر مواقع ما را نمی دید. و ما هم که اصلا از خبر نویسی و روزنامه نگاری هیچی نمی دونستیم پاک پاک بودیم هیچ کاری به جز خندیدن و مسخره کردن انجام ندادیم. و این گونه شد که ما کار روزنامه نگاری را به خوبی فرا گرقتیم.

