مغزهای کوچک
من
نزدیک های عید که می شه مامانم همیشه دستمال دستش و هر روز خدا یه جای بکر را پیدا می کنه و بلند می گی:"بیاین ببینید چقدر خاک نشسته" این کار تقریبا هر روزشه . منم در این چند روز اخیر رویه ی مادر جان عزیز را درپیش گرفتم٬ یکم ذهنم را مرتب کردم ٬ خاطراتم را دسته بندی کردم و بعضی هاش را دور ریختم . این قسمت را خیلی دوست داشتم چون اصلا فعالیت بدنی نمی خواست. خلاصه بعد رفتم سر وقت اتاقم ای بابا این اتاق هر روز بد تر از دیروز٬ دیگه خسته شدم از بس که تمییز کردم و تمییز نشد٬ ولش کردم به همین راحتی تا بعدا به رم سراغش٬(امید وارم هیچ وقت اون روز نرسه) بعد یه نگاه موشکافانه به آینه انداختم و نفس عماره به صدا در آمدم و این دفعه من بودم که بلند می گفتم:"بیاین ببنید چقدر خاک نشسته" چه جالب برای اولین بار همه با من موافق بودند البته واقعا در چهره زیبای من خاک نشسته بود اما این خاک از اون خاکا بود. میدونید آرایشگاه واقعا صبر کردن را به انسان آموزش می ده٬ آدم باید دو سه ساعت صبر کنه تا نوبت خودش بشه بعد در این مدت طاقت فرسا باید مدام دیگران زیبا شده را ببینه و بعد و قتی نوبت به خودش می رسه گیج می شه. هزار و یک کار را دوست داره انجام بده اما نمی شه. ولی خوب دیروز یه روز دیگه بود انقدر به من خوش گذشت که نمی دونم چی بگم. تازه تبدیل به مو قرمز هم شدم. وای که من چقدر کارتون انشلی را دوست داشتم.الان اعتماد به نفس کاذب بدست آوردم . تازه دیروز فهمیدم پیر شدم داستان از این قراره که در آرایشگاه دیروز یه دختره ی خیلی خیلی بچه سال به همراه مادرش اومده بود آماده بشه برای مراسم نامزدی. دختره وقعا ناز بود اما ۱۷ سال بیشتر نداشت. واقعا بچه بود. می گفتند پسره هم بچه ساله. دیگه چی بشه.
دوستان: امسال سال خیلی فوق العاده بود٬ مخصوصا اون روزی که با تو منا رفتیم برگه های جلسه شعر را به در و دیوار چسبوندیم همه به ما می خندیدند و ما به همه اون روز بهترین روز دانشگاه بود. و تو مژگان چقدر امسال مثل یه ابجی بزگتر من را نصیحت کردی چقدر باهم جرو بحث داشتیم و تو تنها دلخوشی من در ایسنا بودی و شیطونی های شیرین تو همیشه محیط را شاداب و سر زنده می کرد دوست دارم همیشه همین جوری عالی باشی . تو تعادل گروه مایی ٬ همه ی ما شیطونیم منا که مثل بمب می مونه همیشه خودش را یا دیگران را داره می ترکونه از دیوار صاف هم بالا می ره٬ مژگان چهره ی خانمانه ای داره اما یه دنیا آزار و شیطنت همیشه در خونش موج می زنه و تو الی نمی دونم اگه تو نبودی چه بلایی سر ما می آمد( البته من که همیشه آرامم). مدیکو همیشه به مدل چادر سر کردنت نگاه می کنم تو اصلا خیلی خاصی٬ باور کن. چادرت را به گونه ای همیشه جمع می کنی که انگار همیشه در حال مبارزه کردنی . بعضی وقت ها که تخیلم خیلی فعال می شه تو را در قالب وایکینگ ها یا دزد های دریایی تصور می کنم البته یه فرد تحول یافته ولی باور کن که تو وقتی سوال می پرسی وقتی دستت را بالا می بری و می ری روی اعصاب استاد واقعا انگار شمشیرت را از غلاف در آوردی و داری سر .... معصومه جان تو را هر کسی که دوست داری سعی کن که در عید لاغر نشی٬ اصلا کار نکن فقط بخور و بخواب ٬ بزار فقط یکم چاق شی. و تو که دفعه قبل من را یک ساعت جلوی در خانه ی شهریاران جوان کاشتی و آخر سر هم خودت نیامدی. زینب جان اون روز خیلی روز عالی بود دفعه دیگه هم خبرم کن میام ( البته ماجرا داره) تو انرژی کاملی مخصوصا وقتی با آدم دست می دی یا می زنی پشت کمرش وای مرضیه الان یاد دفعه ی آخر افتادم. دوستان عید همگی مبارک سال خوبی داشته باشید و به قول عزیزم غم در دلتان مباد. و چه درخششی داشت تلالو نور ستارگان در شبنم های همیشه در جریان همگان شاد بودند و در کنار هم روزگار به عافیت می گذرانیدند. در باغ گلی نچندان عظیم گلی رویید٫ گلی که بعد از گذر فصل خزان هم اکنون به اوج زیبایی رسیده بود به اوج. و اما باغبان هایش٫ نچندان با هوش٫ نچندان عالم و صد هزار مرتبه بی توجه٫ آنها از ازل گم بودند به دنبال چه می گشتند؟ نمی دانم٬ هیچ کس به سرشتشان آگاه نیست. آنها توده ای از حسرت٫حسد و غم بودند و ناصبورترین و ناشکیبا ترین باغبان ها بودند . نمیدانم چرا باغبان شدند؟ آدمهایی که در نادانی خود گم بودند و در سراب زود گذر زندگی فقط خزان را به یاد سپرده بودند٫ چرا در این راه وارد گشتند. مهم نیست ٫ هم اکنون دیگر اهمیتی ندارد٫ دیگر گذشت. گل ها هم اکنون در حال شکفتنند و همین شکفتن زیباست. این گل منحصرا برای من نام داشت٫ این گل را من از زمانی دور نظاره گر بودم .گل من٫ گل سرخ نبود٬ زیبا بود اما هنوز به درخشش کامل نرسیده بود.گلبرگ هایش نرم بودند و ساقه هایش بس لطیف. او خوارهای زیادی داشت که بدون حرص هر روز بزرگتر می شدند. گل من برای باغ همسایه بود که می شناختمش نه دور بود و نه نزدیک. در دوری خود گم بود و در نزدیکی خود مبهم. از سر عادت بود که مشتاق نظاره کردن گلبرگ هایش بودم ٫ دیر میدیدمش ٫ هر از گاهی ٫ شاید پروانه های زیادی بودند٫ پروانه های بس زیبایی. می شنیدم از دور اما دور تر از آن بودم که بتوانم بر دالان های پر پیچ و خم آن باغ خفقان آور پیروز شوم. من فقط بودم که همچون مرغ سحر او را در ورای رنگ بهاریش می دیدم. من٫ مرغ سحر در سایه های خیال و تدبیر گم شدم و در ویرانه های کویر خود ساخته سرگردان گشتم و او بی خیال از من و از غم من آزاد گشت٫ رها شد. او گل بود و طنازی را بسیار بهتر از هزاران هزار گل دیگر فرا گرفته بود. من سرگشته شده بودم و گم و هیچ صدایی٫ هیچ نگاهی مرا نظاره گر نبود. بر گل من چه گذشت؟ فصلش بود چیدنش و چه زیبا چیدنش٫ که همگان راضی گشتند و به فراق او رضایت دادند٫ باغبان ها بی خیال بودند و کمبود یک گل را حس نمی کردند٫ پروانه های همیشه عاشق٫ معشوق های دیگری برای خود یافتند٫ اما من مرغ سحر ساکت شدم٫ خموشی را پیشه گرفتم همچنان که بیشتر بودم. او در من به تجلی رسید و من در قفس تنگ او ماندم و ساییده شدم. او در من٫ من شد و من ... من در او مردم٫ او متجلی شد٫ نورانی گشت٫ تقدس جست و خدایی شد و من حوا شدم و در ماتم خود ماندم. البته این لیست همچنان ادامه داشت اما من تا این جای لیست هیچ کدومش را نداشتم برای اینکه خودم را بیش از این نا امید نکنم بقیه اش را حذف کردم (خیلی راحت). می دونید حالا که دقیق تر نگاه می کنم می بینم که انگار این آقای فردیک بیش از حد ایده آل نگر بوده وگرنه مگه می شه یه فرد تمام این خصوصیات را داشته باشه واقعا بعیده. ماه امشب چه زیبا شده است درخشان و پر نور بعضی مواقع تعجب می کنم چگونه او که فقط انعکاس دهنده است می تواند چنین قدرتی داشته یاشد او هست و همشیه درخشنده وزیبا کتاب تاریخ زندگانیم را ورق می زنم اسطوره های بی شماری در آن ذکر شده اند اما یکی از همه نورانی تر است . او اهورایی و پاک سرشت و فرشته خویی نبود٫ مذهبی نبود و بزرگ هم نبود او فقط انسان بود که در انسانیت به کمال رسیده بود ٫ او ماه تابانی بود که نیمه ای از زندگانیش را در گذر گاه تغییر گم کرده بود و یا شاید نیمی از خود٫ نیمی از روشنایی خود را در سایه های سیاهی از دست رفته احساس کرده٫ شاید زمان زیادی است که خاموش شده. از دنیای زیبای رویایی اش زمان زیادی است که خداحافظی کرده. او که زمانی مبارزی استقلال طلب بوده هم اکنون چگونه مهر خاموشی بر لبانی می زند که زمانی حتی برای ثانیه ای ساکت نمی شدند؟ او می خواست تنگدستی را با دستان کوچکش و با همت بلندش و دوستان ثابتش از بین ببرد و پرواز را به خاطر به سپارد اما زود تر از فصل کوچ در قفس زندگی جان سپرد. هم اکنون زمان آن فرا رسیده گل های سرخی که در خزان آزادی سر بر افراشتند و زود تر از موعد خاموش شدند بار دیگر لب بگشایند و بگویند هر انچه نا گفته و مخفی خاک شده.......... سخن نویسنده:سعی کرده ام که یک لید توصیفی بنویسم اما از اون جایی که چهارچوب ایسنا و سبک تنظیم خبر به گونه ای دیگر است و آن سیستم ملکه ذهنم شده در نوشتن لید توصیفی کمی مشکل دارم دوستان اگر می تونید کمی در این مورد کمکم کنید.
عرضم به حضور دوستان گرام این هفته خواهر منا تیاتر داشت یک نمایش هنری و بسیار زیبا و انقدر هم خوب و قشنگ اجرا کرد که من واقعا جذب شدم . موضوع این نمایش با وجود این که در این سالها خیلی کار شده بود و در خصوصش مانور داده بودند و کمی رنگ و بوی قدیمی بودند به خود گرفته بود اما زاویه ی دید و نگاه جدیدی که به موضوع جنگ و جانبازان داشتند هر مخاطبی را جذب می کرد٫ مخصوصا نقش محبوبه به عنوان همسر یک جانباز فوق العاده بود. فردا مراسم اختتامیه است و من با این که یک با رفتم دوست دارم بار دیگر بروم. شما هم بیاین.

