تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

تازگی سعی دارم بفهمم در اطرافم چی می گذره٫ برای همبن منظور مثل جوجه هایی که تازه سر از تخم در میارند و جیک جیک می کنند وسر تکان می دهند شده ام.

می خواهم ببینم اطرافم با تصوراتم منطبق هست یا نه ؟

برای همین چند هفته ای است که نشریات دانشگاهها را می خوانم که بفهمم چی به چی اما تنها چیزی که فهمیدم سر در گمی بیشتر بوده و بس.

چند وقت پیش که خاتمی به دانشگاه تهران اومد و سخنرانی کرد من برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم در این همایش شرکت کنم و شرکت هم کردم و انقدر از این عمل خودم خرسند شدم که بیا و ببین اما

یه اتفاق خاص افتاد که فکرش را هم نمی کردم.

بیرون محوطه و خارج از فضای سخنرانی فردی را دیدم که فکرش را هم نمی کردم این جاها ببینم.

نه این که اون فرد فرد آرامی باشه و سرش به کار خودش و درس خودش باشه نه .

به خاطر این تعجب کردم که این فرد انقدر تعلیق بهش خورده و انقدر از دانشگاه اخراج شده که هر کی بود( البته به گمان من) باید دور این فعالیت ها را یک خط قرمز می کشید.

اما این فرد که هم باهاش غریب بودم و هم آشنا

در محوطه ایستاده بود٫ شعار نمی داد٫ اعتراضی نمی کرد٫ اما حضور داشت.

  • جالب تر از دیدن اون در فضای شلوغ دانشگاه تهران وحضور آن همه دانشجو در آنجا این بود که من تمام فکر و ذکرم شده بود این که الان این تعلیقی ها یک شورشی می کنند.

و خودمونیم انقدر دلم برای یه شورش٫ یه اعتراض٫ یه دعوا تنگ شده بود که با کوچکترین شعاری به وجد می اومدم و با تکان دادن دستی ذوق می کردم.

و امید داشتم حداقل یک اتفاق کوچک بیافتد

                                                           که نشد


این مطلب را در یک نشریه ی دانشجویی خواندم به نظرم جالب اومد بای همین اینجا نوشتمش.

مدار صفر درجه

نوای دل یک انسان:

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم خوابیده است.

خدا را شکر که دختر نو جوانم از شستن ظرف ها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در امدی دارم و بیکار نیستم.

خدا را شکر که لباس هایم برایم تنگ شده اند و این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجر ه ها را تمییز کنم این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام این یعنی هم توانی برای راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم این یعنی توان شنیدن دارم.

خدا را شکر که گاهی اوقت بیمار می شوم این یهنی بیاد بیاورم که اغلب اوقات سالم هستم.


و باز آخر ترم:

تمام طول ترم را با زحمت و مشقت فراوان زحمت می کشم و هر چی استاد می گی از س سلام تا ظای خداحافظی را کلمه به کلمه سیلاب به سیلاب می نویسم و حتی یک واو را هم جا نمی اندازم.

اون وقت آخر ترم ٫ آخر یک فصل طولانی و مشقت بار یک دفعه نیکی (نماد یک فرد درس خوان) میاد و ازت می خواهد که جزوت را بهش بدی.

اولش به خودت می گی عجب آدم زرنگی سر کلاس هیچی نمی نویسه و راحت مثل خان ها به صندلی جلوس می کنه و فقط به سخنان استاد گوش می ده و کیف می کنه و اون وقت من خودم را موظف می کنم که همه ی حرف های استاد را بنویسم و دستم درد بگیره .

اون وقت این فرد از خود راضی بیاد و جزوه ی ارزشمند من را کپی کنه و راحت بخونه بیست بشه و شاگرد اول بشه.

دلم حسابی می سوزه و به خودم می گم کور خونده٫ اگه نمره بیست را دیده٫ جزوه ی من را هم دیدی به همین خیال باش.

حسابی فکر می کنم و در این اسنا دوست گرام هم به کمکم میاد می گه: چشمش کور دندش نرم می خواست بشینه بنویسه تو هم نمی خواهد الکی برای هر کسی دل بسوزونی.

با این همه نصیحت ها دلم راضی نمی شه میگم اشکال نداره مهم عمیق خواندن .و اون وقت برای خودم یک طرح ریاضی می کشم و می گم اگه همه ی متغیر ها ثابت باشند و فقط یک متغیر متفاوت باشد اون وقت می شه تفاوت در متغیر ها و نوسانات آنها را درک کرد.

با این حرف ها خودم را گول می زنم و جزومم و بهش می دم.

وقتی جزوه را بهش می دم مثل چی پشمومون می شم و به خودم می گم گور بابای رقابت سالم٫ دانشجو بودن بخوره... ٫ حالا اون نمره بیست را می گیره و من برای گرفتن به پانزده باید هزار یار بمیرم زنده شم .

آخه این درست

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:55 توسط مرضیه| |