تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

 

وقتی خواستم زندگی کنم                                            راهم را بستند

وقتی خواستم ستایش کنم                                          گفتند خرافات است

وقتی خواستم عاشق شوم                                          گفتند دروغ است

وقتی گریستم                                                             گفتند بهانه است

وقتی خندیدم                                                              گفتند دیوانه است

                      دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم.

 

                                                                                دکتر علی شریعتی

 


دوست

گهگاهی واقعه ای می لرزاندت٬ تکانت می دهد و هر و قت که می لرزی هوشیار می شوی و از جهالت بیرون می آیی٬ و این بار هم لرزشی است و تکانی.

از آن اول که آدم ها خودشان را شناختند٬ محتاج دوست بودند.

نمی دانم این یک رفتار فطری است یا نقیض هم بر آن عارض است٬ولی شاید آدم محتاج است که دوست بدارد و دوست بدارندش و شاید هم خوانده باشی که این دوستی می تواند زمینه ی بسیاری از کارها شود.

قصه قصه حب است. وقتی تمام زندگی انسان ٬ تمام افکار یک انسان بعد از خدا یک دوست باشد و آن هم دوستی مثل تو .

قصه لرزیدن قلبی و چکیدن اشکی است. قصه٬ قصه غریبی است با یک آشنا ٬ میان این همه غریبه ها.

آری زمانی طولانی در تفکر وهم آلود خود چه بی نیاز غرق بودم و چه تفکراتی داشتم که سیلی بی رحمانه ی تو مرا به خودم آورد فهمیدم که هر چقدر دوست باشم بازهم غریبم. 


سال ها پیش وقتی کسی از من در یاره ی او می پرسید اخم می کردم و با ناراحتی از زیر پرسش هایش در می رفتم جواب های کوتاه و ناتمام می دادم و انقدر اخم می کردم که طرف مقابل می فهمید که از ادامه ی مکالمه بیزارم.

اما وقتی چند روز پبش دوستی درباره او پرسید اصلا ناراحت نشدم و تازه آن زمان بود که متوجه ی این تغییر شدم.

من او خواهرم همیشه با هم بودیم در یک اتاق زندگی می کردیم به یک مدرسه می رفتیم او فقط با من دوست بود و من ..

مریم زمانی که متولد شد سالم بود مثل من٬ مثل تو٬ اما تب کرد آبله گرفت٬ بیماریش سخت بود و پیچیده و دکترها حتی نتوانستند به بیماریش پی ببرند٬ دوران جنگ بود همه چیز به هم ریخته ٬ خون مریم را عوض کردند ولی دیر خیلی دیر شده بود.

مریم سوخت٬ سوختن نه آتش گرفتن.

نیمی از مغز مریم از بین رفت .

نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 10:48 توسط مرضیه| |
 

یک شنبه هفته پیش بود شاید که نمایشگاه افتتاح شد،نمایشگاه افراد معلول و با استعداد.

نمایشگاه نقاشی فوق العاده زیبایی بود ،نقاشی بچه هایی که از توانایی جسمی کمتری برخوردار بودند اما در کنار این نقص چه تلاشی وجود داشت که این هار ا به این جا رسانده بود.

این تلاش برای من و توی سالم مفهومی نداره.

فردی بود در این نمایشگاه که دست نداشت یک پا هم نداشت فقط یک پای کوچک داشت یک پای خیلی کوچک، تمام بدنش کوچک بود اما چه کارهای بزرگی می کرد نقاشی های خیلی قشنگ و واقعی می کشید .

در این نمایشگاه کارهای خواهر منم بود، کارهای مریم هم در کنار کارهای دیگر بچه های معلول می درخشید.

من و مامانم خیلی دوست داشتیم برای مریم نمایشگاه بزنیم قرار بود از مهر مامان به دنبال کارها باشه اما نشد .

مریم الان حالش خیلی بهتر شده اما از لحاظ روحی زیاد خوب نیست.


از بس که به این محیط مجازی دیر سر می زنم و دیر آپ می کنم یادم رفت پست تولدم مبارک را بزارم بازم دیر شد.

من بازم پیر تر شدم.

ای بابا چرا آخه؟


داستانک:

یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون من بودم یه دوست یکم نامهربون

اولاش این طوری نبود، این قدر زود رنج و ناز نازی نبود.

با همه دوست می شد با همه حرف می زد

بی ریا و مهربون

اما یه روز یه روز فهمیدم دوست گلم عوض شده

البته دیر فهمیدم

نازنینم خسته بود، خیلی دویده بود خیلی ستم کشیده بود

و من هیچی نفهمیدم یعنی خیلی دیر به موضوع پی بردم ،تازه وقتی هم که فهمیدم به جای این که سنگ صبورش باشم ،مرحم زخمش باشم شدم سو هان روحش

من انقدر ادم خودبینی هستم و فقط به مشکلات خودم فکر می کنم که اصلا هیچ و قتی را برای عزیزانم نمی زارم اما حد اقل تو فقط تو بدون که از این به بعد بیشتر بهت توجه می کنم

 دوست من.


شوخی:

من بردم.

من تونستم.

آره چقدر عالی شد.

می دونید چی شده؟ نه که نمی دونید هیچ کس نمی دونه .

ترم پیش درست ماه امتحانات بود من از چند هفته قبل از فرجه ها شروع به درس خواندن کرده بودم اما اصلا فایده نداشت جزوه هام خیلی خیلی ناقص بودند از اون همه خط های جور وا جور و صفحات به هم ریخته ی روی میزم هیچی نمی فهمیدم کاملا خسته شده بودم .

روز قبل از امتحان اول بود که همه جزوات را بستم، چشم هام را هم بستم، اون وقت رفتم به دنیای زیبای توهم.

وای که چه قدر شگرف بود در خواب توهم کردم که من یه دانشجوی موفق و تکی هستم

وای همین که داشتم در توهمم پیش روی می کردم یه هو یه مانع را جلوی خودم دیدم( این موانع در توهم هم دست از سر کچل ما بر نمی دارند )در مانع دقیق شدم.

وای نمی دونید مانع کی بود؟ وای کابوس من بود

آره تو توهم فکر کردم که همه بچه های قوی را پشت سر گذاشتم اما فقط یکی موند .

اون نیکی را حتی در توهم هم نتونستم پشت سر بزارم .از تو هم اومدم بیرون و نقشه ای تازه ریختم.

ادامه دارد

نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت 10:15 توسط مرضیه| |