مغزهای کوچک
من
پیر بودند٬ دوتا بودند و تقریبا همه ی عمرشون را باهم سر کرده بودند یا می تونم بگم از وقتی یادشون میاد همیشه باهم بودند . فامیل می گفت که این دوتا دیگه با هم اخت شدند ٬ دعوا زیاد می کردند٬ سر هم داد زیاد می کشدند و از دست هم خیلی ناراحت می شدند و گاهی هم که عصبانی می شدند و از کوره در می رفتند به هم حتی فحش هم می دادند البته نه خیلی زیاد و نه خیلی بد. هر کی دعوا هاشون را می دید می گفت چرا انقدر سر مسائل ابتدایی با هم بحث می کنند چرا انقدر با هم در گیرند و اون هایی هم که کمی صمیمی تر و آشنا تر به زندگی اونها بودند می دونستند که اینها اصلا حقیقت نداره. پیر زن همیشه می گفت من تو را خودم تو خاک می کنم خیالت راحت باشه پیر مرد هم که می خواست کم نیاره می گفت که من هنوز به زنگیم امید وارم می خواهم تورا توی خاک کنم و بعد برم یه زن دیگه بگیرم و حداقل چند سالی زندگی کنم٬ تو که همه زندگی من را خراب کردی. همه حتی خودشون هم می دونستند که این حرف ها فقط برای مزاح و شوخی و سرگرمی . پیر زن زیاد بیمارستان می رفت و پیر مرد وابسته٬ در اون روز های دوری دق می کرد و شاید در اون روز ها اصلا زندگی کردن را فراموش می کرد. همه به پیر زن می گفتند اگه به فکر خودت نیستی به فکر اون شوهر بدبختت باش داری زودتر از موعد پیرش می کنی ٬ همه فکر می کردند اگه خدایی نا کرده پیر زن جوریش بشه پیر مرد هم طاقت نمیاره و حتما بعد از چند ماه اون هم از بین می ره٬ پیرمرد هم آخه اصلا وضعیت خوبی نداشت هر روز بد تر می شد. یه روز که پیر مرد برای عمل رفته بود بیمارستان پیر زن خیلی آروم مرد. همه شوکه شدند و همه انتظار می کشیدند٬ انتظار. وراث کمین کرده بودندو خودش هم روز شماری می کرد. یک ماه گذشت٬ دو ماه گذشت٬پیرمرد جوریش نشد. همه دوست داشتند یه داستان عشقی ببینند که مرده چند ماه پس از عزیزش بمیره اما این طوری نشد. پیر مرد چند وقت بعد دوباره جون گرفت٬ قوی شد٬ هیچ کس فکرش را نمی کرد اما به حقیقت پیوست. مرد هنوز سر سال زنش نشده بود بیان کرد می خواد زن بگیره٬ بچه هاش که همشون بزرگ شده بودند خودشون صاحب خانواده و زندگی جدا گانه ای بودند٬ این کار را بی وفایی ٬ گناه و هرچی دلشون می خواست می دونستند. آره همه فکر می کردند حداقل به اندازه ی اون سال ها یی که با هم بودند باید تحمل می کرد٬ تنهای سخته اما اون قدر خاطره هست که بتونه چند ماهی را حداقل به یادش طاقت بیاره دوام بیاره. همه درست می گفتندپیرمرد یه جوریش شده بود٬ اما هیچ کس بهتر از پیرمرد نمی دونست تنها بودن و تنها زندگی کردن اون هم بعد از ۵۰ سال چقدر سخته؟ من از آفاق رمزآلوده ای بس دور می آیم من از مرز جهان راز می آیم. دو سه هفته پیش بود که برای عوض کردن آب و هوا و خستگی در کردن خواستیم به مشهد بریم٫ صبح جمعه بود و هوا عالی همه عناصر به ما سلام می کردند و همراه ما نوای شادی می نواختند. صبح بود که راه افتادیم٫ سه چهار ساعتی بدون هیچ توقفی مسیر را طی می کردیم. راه خوبی بود صاف بدون هیچ پیچ و خمی و تعداد مسافرها هم بس اندک بود. اولای راه بابام رانندگی می کرد پر شتاب و عجیب و بس ترسناک. برای ناهار و استراحتی کوتاه توقف کردیم. همه مملو از انرژی و سرشار از شادی بودیم آخه بعد از سه سال طولانی دوباره داشتیم به مشهد می رفتیم کلی دعا و خواسته و نیاز داشتیم که باهاش در میان بزاریم و جواباشم سریع بگیرم . سرعتمون خوب بود طرفای شب باید می رسیدیم ولی یک دفعه بابام کنار جاده توقف کرد٫ راننده ها عوض شدند٫ مامانم پشت فرمان نشست٫ خیلی خوب می رفت بهتر از بابام با سرعت متعادل و آرامش بالا . ساعت حول حوش ۴:۳۰ بود که نمی دونم چی شد که فرمون توی دست مامان چرخید و مامانم حول شد همه چیز زا ول کرد بابام با اینکه کاملا به هوش بود هیچ کاری نکرد٫ لاستیک جلو سمت راننده ترکید و بعدش لاستیک سمت من که پشت راننده بودم ترکید٫ رفتیم گوشه ی جاده٫ روی شانه ی جاده چپ کردیم یه دور٫ سه دور٫ چهار دور٫ نمی دونم فقط می دونم که مریم فقط داد می زد جیغ می کشید و بلند می گفت مرضیه مرضیه مرضیه و منم غضب آلود داد می زدم آروم باش آروم باش . ماشین ایستاد٫ روی چرخاش ایستاد٫ یه مرد اومدو مریم را از ماشین بیرون کشید و گذاشت زمین٫ مامانم حواسش نبود خودش را گم کرده بود٫ اما من و بابا م کاملا هوشیار بودیم. توی این تصادف هولناک فقط مریم آسیب دید. مریم قشنگم٫ خواهر عزیزم٫ آسیب دید٫ پلک سمت چپش کنده شد٫ بازوی سمت راستش شکست٫ گوشش پر از خون شد و بینیش آسیب دید و فکش شکست استخوان زیر چشمش شکست و من هیچم نشد. من با فاصله ی خیلی کم از مریم سالم موندم هیچ بلایی سرم نیامد حتی یک خراش کوچک. مریم من٫ دوستم٫ همرازم٫ هم اتاقیم صدمه و دید و داره درد می کشه ٫ داره بد جوری درد می کشه و من هیچ کمکی از دستم بر نمیاد هیچ کاری نمی تونم براش انجام بدم. می دونید من الان احساس بی فایده بودن می کنم خیلی. من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زائد و بی جوش و خروش

