تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

روزی همه می میرند اما پیش از مردن زندگی می کنند.

سیمون دوبوار

انقدر این تابستان بد بیاری آوردم و کلا همه چیز ها را پشت سر هم خراب کردم که الان فقط دلم می خواهد٫ همه چیز فقط تمام بشه.

وقتی امتحان داشتم همش روز شماری می کردم که امتحانات را تمام کنم و تابستان شیرین و دلچسب را آغاز کنم ٫ اما امان از دست این بد بیاری ها. آخه یکی دوتا نبود که بتونم به راحتی پشت سرشون بگذارم و یا تحملشون کنم.

همه یک جا فرود اومدند.

می گن هر چی سنگه برای پای لنگه ٫ این تابستون برای من دقیقا همین طور شده٬ شدم لکلک یه پا که می خواهد دو با مانع بره.

اما خدا را شکر که تابستون داره تمام می شه٫ اگه یکم دیگه طول می کشید من دیگه واقعا نمی تونستم چه کار کنم با این اوضاع در هم بر همی که درست کردم برای خودم.

خدارا شکر که دوستای فوق العاده خوبی دارم٫ انقدر توی این تابستونیه به من کمک کردن که الان که به  گذشته نگاه می کنم ٫ می بینم اگه یاری اونا نبود٫ اگه هم فکری و کمک اونا نبود حتما من الان در یکی از اون بد شانسی هایی که افتاده بودم گیر می کردم و بیرون نمی آمدم.

مغذ نخودی این تابستونیه خیلی برنامه داشت اما همش به بن بست خورد٫ ولی خوب من که می دونم اصلا تقصیر من نبود.

فعلا دارم سعی می کنم فقط زندگی کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 12:33 توسط مرضیه| |