مغزهای کوچک
من
داستان من داستان همان کودکی که جلوی ویترین مغازه اسباب فروشی می ایسته و به اصرار از مادر خود طلب می کنه حتما اون اسباب بازی را براش بخره٫ مادر نیز درخواست او را پس از سماجت بسیار اجابت می کنه و او صاحب اسباب بازی می شه٫ بازی می کنه ٫ می خنده٫ شادی می کنه... اما چه کوچک٫ چه بی اندازه٫ چه ناچیز. دو روز٫ سه روز٫ یک ماه بازی می کنه و بعد شی را به کناری می اندازد و فارغ از هر غمی به دنبال اسباب بازی دیگری می گردد٫ آری دقیقا من هم همین گونه شده ام٫ دو ماهی به این ور و اون ور زدم تا یک روز نامه ای پیدا کنم٫ تا تلاشی کنم تا گامی در تحقق اهدافم بردارم. اما حیف که چه کوچک و ناچیز بود و به محض دستیابی به آن سیر گشتم٫ سیراب شدم . عطشم٫ شوقم٫ برای دستیابی٫ برای پیشرفت زیاد بود٫ اما زود تر از اون چه که فکر می کردم دل زده شدم. گسستم از هر آنچه زیبا می پنداشتمشان٫ نادیده انگاشتم هر آنچه را که بزرگ تصور می کردم. امروز خودم را ناتوان دیدم و دیوانه تر از آن که در یک محیط محصور شوم. به قول مارکز: دیوانان بی خطر پیشگامان راه آینده اند. در دالان های خود محوری غرق بودم و در زندان خود ساخته خود محصور گشتم که خاطرات به یاریم آمد. در همین تصورات بی پایه ی هرزگاهی بودم که یک پسریچه ۱۷ ساله از مقابلم رد شد اول به علت اشتباه دید تصور کردم پسر خاله ام را دیدم اما پسربچه خیلی به اون شباهت داشت٫ قد بلند٫ صورتی درشت و همیشه گل انداخته و هیکلی کمی درشت. آره٫ داره داره یادم می یاد. از بچگی با هم بزرگ شده بودیم٫ همیشه من در بازی های بچگانه مان من معلم بودو اون یک شاگرد درس نخوان تنبل٫ یادم میاد همیشه حتی در بازی منتظر و محتاج کمکم بود. کم کم بازی ها حقیقت پیدا کردند البته من معلم نشدم اما اون یک شاگرد تنبل درس نخوان و ضعیف باقی ماند و هنوز در بزرگی کوچکش منتظر کمک من بود و من هم کمکش کردم چراغ راهش شدم٫ پیدایش کردم در ظلمات گمراهی اما همیشه داستان ها ختم به خیر نمی شوند . داستان من یک شیطان بزرگ داشت٫ یک غول گنده یک اژدهای کبیر که قدرت اهورایی اندک من کفاف نداد. من خواستار رشد و تعالیش بودم اما شاید راهش را بلد نبودم. کودک بی دست و پای بازی های من هنوز هم بی دست و پا ست اما لباس جهالت و حماقت نیز به تن کرده. دیگر دست های من برای یاریش خیلی کوچک است. برای اولین بار در زندگیم بود که احساس وجدان درد می کردم. اون را من نابود نکردم اما کمکش هم نکردم . الان که در خیابان به اطرافم نگاه می کنم می بینم همه مثل پسر خاله من شده اند اسیر٫ سردرگم و گمشده.

