تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

درو نمای عمر

طی شد این عمر٬ تو دانی به چه سان

پوچ و بس تند چنان باد دمان

کودکی رفت به بازی به فراغت به نشاط

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

همه گفتند:کنون تا بچه است

               بگذارید بخندد شادان

که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست

                                                          بایدش نالیدن

من نپرسیدم هیچ

                        که پس از این زچه رو

                                                    نتوان خندیدن؟

                                                                             (نسرین صاحب)

این شعر زیبا را من در دوران بچگی به کرات شنیده ام و هنوز نیز همچنان می شنوم.

برادر گرام این جانب از این شعر بسیار خوشش می آمد و چنان می خواند و ذوق می کرد که نگو نپرس و بعد برای این جانب شروع به توضیح و تشریح و بیان کردن هر آنچه می دانست و نمی دانست می کرد .

القصه این شعر چنان با من آمیخته شد که دیگر هر دمی را با آن میگذرانم و هر بازدمی را به فکر آن سپری می کنم .

کودک بودم و جاهل و به فکر رشد و تعالی و این شعر زیبا چراغ راهم گشت٫نه اینکه زیبا بود و پر معنا و بس ساده و قابل درک مرا همواره با خود می برد اما

اما هم اکنون که در حال گذر از پل دیگری از زندگانی می باشم کمی بس متحیر و شاید متاثرم ٫ قلب را با سوهان ایمان جلا دادم و ذهن را با علم پروراندم اما اما خود را همچنان بی حاصل می یابم و بی یاقوت.

گاهی در تفکرم که چرا نادان نباشم؟در نادانی آسایشی است که در هیچ منزلی یافت نمی شودو چنان وسیع که شاید تمام افق را در بر گیر پس چرا من به آن بسنده نمی کنم.

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 18:18 توسط مرضیه| |

امتحان:

وقتی راهنمایی و دبیرستان بودم٬ زمانی که تاریخ امتحانات می آمد همه خانواده نگران می شدند.

مادرم می گفت: چند هفته باید جایی نریم تا مرضیه حسابی درس بخونه. آبجیم می گفت: دوباره ما باید صدای آهنگ و تلویزیون را کم کنیم. داداشیم می گفت: دوباره مرضیه رفت در دخمه اتاق تارش و پدرم می گفت: باید مرضیه را از لحاظ غذایی حسابی تقویت کنیم تا وسط امتحانات یک دفعه ضعیف نشه.

وقت امتحانات که می شد دل شوره عجیبی می گرفتم٬ قندم پایین می اومد٬وضعیت معده ام به هم می ریخت٬بدنم یخ می کرد٬کلی زجر می کشیدم.

خلاصه٬ اون زمان امتحانات بود که باعث این تحولات در من می شد و خانواده ام را این گونه متحول می کرد.

اما اما دیگه من همیشه در دخمه ی اتاقم محبوسم٬ سردم همنند مرگ و رنجورم همانند درد.

حالا دیگه خانه ی ما همیشه ساکت.
نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:56 توسط مرضیه| |
یکی بود یکی نبود :

کودکی بود و یک دنیا شادی. کودکی بود و یک دنیا دعوا و شور و شر.

صبح ها هر روز من و خواهرم از خواب بیدار می شدیم و به دنبال هم کار های روزمره را انجام می دادیم.من به دنبال او جوراب می پوشیدم اون به دنبال من مسواک می زد.من رو تختیم رو جمع می کردم اون زودتر سعی می کرد به میز صبحانه برسه .

کلا همیشه و همه وقت با هم و پشت هم بودیم.

در راه مدرسه کیف هایمان را به تقلید هم به زمین می انداختیم و می کشیدیم ٫ از روی هم غلط املایی می نوشتیم ونمره هایمان یکی می شد٫ برای تایید هم دروغ سر هم می کردیم و برای این که شب ها خواب های بد و ترسناک نبینیم برای هم داستان می گفتیم و دست هم را محکم می گرفتیم.

بعضی وقت ها حتی خواب های یک شکل هم می دیدیم و بعدش کلی برای هم همان خواب تکراری را تعریف می کردیم.

سال ها گذشت من و خواهرم هر دو بزرگ شدیم و من بعدها فهمیدم که من و خواهرم یکی بودیم.

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:49 توسط مرضیه| |