مغزهای کوچک
من
یه هفته آزگار بشینی یه جزوه بی سرو ته (جزوه سیاست را می گما) بخونی هرچی هم می خونی به تهش که نمی رسی هیچ حتی نزدیکم نمیشی اون وقت: اون وقت یک روز صبح که سرحال و سرزنده پاشدی و به خودت می گی امروز دیگه می زنم توی گوش هرچی کتاب و جزوه از این چرندیات یه دوست گل زنگ می زنه و حسابی حالت و جا میاره: آخه یکی نیست به من بگه در این گیتی دوار که از من بی کار تر و الاف تر پیدا نمی شه چرا من به دانشگاه نرفتم آخه چرا؟ آخه من که برای یک نمره ی ناقابل که نه ارزش مادی داره نه معنوی این همه جزوه را در این مغذ نخودیم می کنم چرا یکم این تنم خوار نکردم پاشم برم دانشگاه. آهان داشتم می گفتم: این دوست عزیز زنگ زد و خبری به من داد که برق از سه فازم پرید که هیچ تا شب دنبال نیمکره ی دیگه ی مغزم دور خودم می گشتم. این دوستم از پس روزگار برای دادن جزوه دانشگاه می ره و سر کلاس سیاست حاضر می شه استادم به خاطر این که تعدادشون کم بوده برای تشویق خوره های دانشکده اعلام می دارد که دو نمره به هر کدوماشون اضافه می کنه. اون وقت آدم آتیش می گیره٬ یک صفحه دو صفحه نیست که آدم بگه دندم نرم میشینم وقت میزارم می خونم ۱۶۰ صفحه است. لطفا نگین نمره چی؟برای چی برای نمره درس می خونی؟یا دانشجویی باید مطالعاتت را بالا ببری و از این حرف ها که اصلا با مزاق این جانب در این روزها سازگاری ندارد. می دونید بعضی ها مثل من اصلا جنبه رقابت سالم را ندارند٬ اگه ببینند یکی داره درس می خونه با انواع اقسام نیرنگ ها دوست دارند اون را از درس خوندن دور کنن . این یه تیکه را مخصوص زینب نوشتم٬ آخه اون نیکی بدبخت رفت یه خبطی کرد و معدلش شد ۱۸ حالا شما چرا انقدر تقلید می کنید با همه تونما . اون وقت دیدید یکی مثل من که نه حوصله درس خوندن را داره و نه دوست داره رقابت سالم داشته باشه رو میاره به چشم زدن و وسایل متافیزیکی و ماورایی حالا ببنید اگه نگرفت. تازگی ها چقدر این واژه کمیاب و نادر شده است. دیگر کسی قادر به درک مفهوم این واژه نیست. خوشبختی٫ آری چقدر به گوشمان لغت بی گانه ای می آید ولی در عمق مفهوم واژه٫ چقدر دل انگیز و شگفت است. خوشبختی٫ تو از کدام سرا به منزل ما راه یافتی و چرا این گونه٫ به این بی رحمی از ما رهایی جستی؟ چه شد که مارا رها کردی؟ چه خبطی دیدی که این گونه مجازات برایمان بریدی؟ مدت هاست دیگر لبم به خنده نمی شکفد٫ لب هایم دیگر بیابانی شده که دیگر تاب جست و جوی سراب را هم ندارد. جانم جانم چه شده است؟ آیا ما حق داریم بخندیم؟ بله٫ آری٫ قطعا٫ ما بیش از حد رنج برده ایم. البته که حق داریم.خندیدن یک وظیفه است. یک هنر است. یک شگرد زیباست. هر چه هست مایه ی مسرت است. چند وقتی است دیگر مردمانمان این مایه ی حیات را از یاد برده اند انگار که این خنده اصلا وجود نداشته و ندارد همه نالانند. ما همیشه می گرییم٫ همیشه نالانیم و برای هر آنچه از دست داده ایم غمگینیم٫ برای مادرانمان٫ مادران مادارانمان برای همه کس غمگینینم. آنهایی که من دارم نگهشان می دارم٫ می پرستمشان٫ می ستایمشان و عاجزانه می خواهم داشته باشم آنهایی که دوستشان می دارم. در میان این جمع٫ این جمعیت خروشان سرگردان٫ یکی هم نیست که به اندازه ی خودش نصیبی از بدبختی ها نبرده باشد٫ سهمی از قربانی ها و مصیبت ها نداشته باشد٫ یکی نفر نیست که فردایش از نگرانی ها به اندازه ی دیروزش از شکنجه و درد گرانبار نباشد. ما نمی خواهیم٫ غصه نمی خواهیم٫ درد نمی خواهیم٫ اما ما که هستیم که بگوییم می خواهیم یا نمی خواهیم . غم زورش از ما بیشتر است. آری پیروز این میدان تنها ابر قدرت جهان غم است. غم است که چه بی رحمانه بر ما سایه افکنده است و ما فقط موجودات ریزی می باشیم که در سایه ی عبودیت این قدرت دست و پا می زنیم. آری همه ی ما ٫ همه ی مردم سرزمین من ٫ از غم بی زارند٫ اما این میراث مقدس ماست که از هر نقصی مصون مانده است. من از واژه غم بیزارم. آن پرخاشگری کف بر لب٫ آن سیلاب لجن٫ آن شور اهریمنی لجام گسیخته٫ آن را با همه زشتی و ناپسندیش٫ می شناسمش. اما من٫ من خاص٫ من تنها٫ می خواهم به گونه ای دیگر باشم٫ به گونه ای دیگر بیاندیشم و در نهایت مصمم که فقط بخندم و لذت ببرم از هر آنچه هست .
