تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

از اصطلاح بار امانت خیلی خوشم می آید٫ نمی دونم چه کسی برای اولین بار از این واژه دلنشین استفاده کرده اما این را می دانم که هم مولوی و هم حافظ و هم دیگر نویسندگان بزرگ درباره اش سخن گفته اند.

واقعا بار امانت چیست؟

این بار امانت چگونه است که آسمان و زمین و کوه ها نتوانستند بار آن را بر دوش بگیرند و انسان آن را پذیرفت؟ آیا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همین جهالت موجب شد که به فضل و علم دست یابد؟ و این ظلم که بر خود کرد از همه عدالت ها برتر بود؟

عده ای بر این عقیده اند که بار امانت که همه از آن سخن می گویند «اندوه» است٫ چرا که خداوند انسان را از گلی شبیه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان ریختند٫ آفرید. پس خمیر مایه ی آدمی غم است٫ با غم آفریده شده و با غم از دنیا خواهد رفت٫ سرشت و نهاد آدمی غم است و رو به هیچ سر منزل مقصودی نخواهد داشت.

مولانا بار امانت را به آزادی و اختیار انسان نیز تعبیر کرده است. آسمان و زمین از آزادی گریختند٫ کوه ها که قادر به پذیرفتن آن نبودند یعنی توانایی پذیرفت آن را به ذات نداشتند و فقط انسان بود که همهء شرایط را داشت.

یک دیدگاه دیگر نیز وجود دارد و  آن این است که بار امانت همان عشق است. عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند.

می گوبند عشق مانند دارویی است که قادر به درمان است و از طرفی بعضی اشخاص دیگر می گویند عشق درد است دردی که در دل ریشه می دواند رشد می کند و اگر نادرست بنا شده باشد انسان را به ناکجا آباد می کشاند ولی در نهایت عشق در اوج است همانند ستاره ای که دست همگان به آن نمی رسد اما همه می توانند از تلالو آن لذت ببرند.

نمی دانم چرا به یاد حضرت موسی افتادم که خدا را شنید و حضرت محمد که خدا را دید .

و من تنها می توانم خدا را احساس کنم. می توانم حسش کنم که خیلی دور است از عمق دیدم و زمانی که به قلب کوچکم بسیار نزدیک است .

و در انتها تنها می توانم بگویم هیچ فرصتی را برای عاشق شدن و عاشقانه زیستن از دست ندهید.

نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط مرضیه| |
سلام

چند وقتی است که قصد دارم مطلبی بر این صفحه ی مجازی حک کنم اما گرفتار توده ای مطالب انباشته بر هم شده ام٫ اما الان می خواهم داستانی برای تان نقل کنم.

داستانی که می خواهم بیان کنم از چندی پیش آغاز شد دقیقا زمانی که به علت بیمار ی مادر مجبور به شرف یابی به بیمارستان شدیم و برای ملاقات مادر به بخش رفتیم و من با هم اتاقی کوچک مادرم که بزرگوارانه درد می کشید آشنا شدم.

این دخترک٫ که هم سن و سال ما بود و دلی بس با صفا داشت مرا متحیر کرد و من به نجوا های بی آلایش او گوش فرا دادم. هم اکنون می خواهم داستان را به زبان خود او بیان کنم.

او بیان می کرد که از ۱۵یا۱۶ سالگی صرع دارد ٫ دقیقا در همان اوج شکوفایی و اوج شادی و خنده ٫ در همان زمانی که دخترکان احساس بزرگی و بزگ بودن می کنند و احساس می کنند تمام دنیا زیر پاهای کودکانیشان نهفته است و چرخش دنیا به دستور و تمایل آنها صورت می گیرد و به عبارت دیگر در زمانی که همه ی هم سن و سالهایم فکر می کردند که نقطه ی پرگار عالمند من به گونه ای دیگر می اندیشیدم ٫ آنها بزرگ بودن را تجربه می کردند و من کوچک شدن در درون خودم را٫ آنها می خواستند دنیا را عوض کنند و من تنها می خواستم بر این غول بی شاخ و دم پیروز شوم.

چه تخیلی ٫ اما هر چه که بود دیگر گذشت و سپری شد روز های تلخ بیماری یکی پس از دیگری سپری شد و می شود٫ در ابتدا خیلی وضعیت جالب بود یا شاید خنده آور ٫ والدین گرامی وتمام اطرافیان به علت بی اطلاعی و نا آگاهی می پنداشتند که من به اختیار خود این گونه حرکات را انجام می دهم و بعد از تکان خوردن مداوم دست و پاهایم آنها به اعتراض به من می گفتند دختر یکم صفت و محکم باش ٫یکم خودت را کنترل کن و از این جور حرف های ناراحت کننده .

بعد از مدتی که متوجه شدند این بیماری است و از حیطه ی اختیارات و قدرت من خارج است و ادا واصول نیست تازه متوجه ی عمق فاجعه شدند ٫ و ای کاش در همان نادانی و بی خردی باقی می ماندم .

به دکتر های بزرگ مغز و اعصاب مراجعه کردم ٫ آنها با اطمینان بالا می گفتند چون سنم کم است و در نوجوانی این بیماری را گرفته ام حتما بعد از ۴یا ۵ سال خوب می شوم اما سال ها پشت سالها طی شد و اکنون متوجه شدم که کار از این بالاتر است و دست بالای دست زیاد است.

قرص های جور واجور را مصرف کردم ٫ قرص های رنگارنگ که هر کدام برای ویران کردن یک کودک نو پا کفایت می کرد و زمانی که من قرص ها راقورت می دادم هدف هایم ٫خواسته هایم نیرو وتوانم را قورت می دادم و بعد از مدتی دیدم که هیچ آرزویی دیگر ندارم تهی شدم از هر چه که زندگی می توان نام نهاد.

شروع کردم برای خودم رویا ساختن ٫ از این که در آینده ی نزدیک بهبود می یابم ٫ فلان کار را می کنم و به فلان جا می روم.

قصری ساختم با آرزو های فراوان که هر کدام از آنها را به دعایی متصل کرده بودم و هر روز با ایمان فراوانم آب یاریشان می کردم اما روزگار این بازیگردان ماهر٫ روزگار مار ا به نحوی دیگر رقم زد . هر آنچه در ماه های متوالی و با صبر و حوصله  ی فراوان ساخته بودم با یک حمله از بین رفت .

من قصر آرزو هایم را بارها و بار ها ساختم اما هر دفعه بد تر از قبل ویران شد .

هر بار که از عرش به فرش می آمدم و سقوطی هولناک داشتم با شکستی فجیع مجبور بودم به خاطر شاد ی نزدیکان نقاب بزنم بنابر این صورتکی ساختم شاد ٫ زیبا و موفق و تمام ابعاد ناراحتم را با تمام گستردیش در زیر آن نقاب پنهان کرده ام و همه دیگر مرا با آن نقاب می شناسند و هر وقت که می خواهم از درد استخوان از گیجی سرم سنگینی دستانم بیان کنم آنها دیگر باور ندارند که من هم زجر می کشم .

دیگر خودم نیز به این نقاب عادت کرده ام. 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط مرضیه| |
همه ی افراد به طبع از آدم های حسود بدشان می آید ٫خب من هم همین گونه بودیم تا همین چند وقت پیش:

من کلا از آدم هایی که حرف شان را بیان نمی کنند و در ضمن هیچ تلاشی هم نمی کنند متنفر بودم ٫ اما از آنجا که روزگار همیشه به گونه ای رفتار می کند که انسان مجبور شود عقایدش را تغییر دهد یا دست کم آن ها را ملایم تر کند٫ من هم تنها به حکم تقدیر مجبور شدم تغییری بر خواسته هایم بدهم .

من به تازگی کشف مهمی کرده ام.

همه ی دوستان٫ خوب آگاهی دارند که من به تازگی تصادفی بس بزرگ داشته ام و البته همه گان آگاهی دارند که تصادف امری اتفاقی است.

اما باید آگاه باشید که هیچ امری اتفاقی حادث نمی شود.

آری منظور من دقیقا همان است که شما فکر می کنید.

برادر من از چندی پیش به مغز نخودی من حسودی می کرد٫ نه این که من دانش زیادی داشتم٫ علم گسترده و فراوانی داشتم و نیز همراه با علم عمل هم می کردم ٫ این داداش من کمی به من حسودی کرد.

البته نه خیلی کم.

آخه چرا برادر من ؟ گل بودیم به سبزه آراسته شدیم٫ خیلی قشنگ بودیم آبله هم در آوردیم ٫ آخه چرا؟

می دانید از دست این آدم های حسود نمی زارند زندگی به کام آدم باشد .

خب راست و حسینی بیا به من بگو٫ بهت حسودی می کنم لازم نیست که این همه خسارت مادی و جانی به ما وارد کنی.

حالا خوب شد من یک نخود عقل بیشتر نداشتم اگر بیشتر بود دیگه این آدم های حسود چه ها می کردند؟


ولی خودمونیما من پدر این داداشم را در آوردم خوب شد  دو و سه تا بخیه بیشتر نبود٫ اگر بیشتر بود دیگه وا ویلا . فکر کنم تا ده سال دیگه هر مشکلی که برام پیش بیاد مثلا کارشناسی ارشد قبول نشوم ٫ یه کار درست حسابی نداشته باشم و ... همه را پای برادرم می نویسم .

می دانید برادرم در اینجا نماد آدم های حسود بود البته می دانم این قضیه ی نماد بودن را خیلی بد بیان کردم.

در انتها می خواستم بگم آدم بعضی از انسان ها را انقدر دوست داره و براشون احترام قائل که اصلا با هیچ اتفاقی از دلشون خارج نمی شند ٫وبه راحتی آدم می تونه آنها را ببخشه و تنها می تونم بگم ای کاش همه ی آدم ها برادرم بودن تا می تونستم راحت ببخشمشون.

 

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:43 توسط مرضیه| |