مغزهای کوچک
من
آری٫ من همانند مورچه ای شده ام که سعی می کند یک دیوار صیغل یافته ی بلند را با شتاب و تنها طی کند و چون توان ندارد زمین می خورد و چون پشتکار ندارد دیگر پا نمی شود و ادامه نمی دهد و در جای خود می نشیند و فقط افسوس می خورد٫ زاری می کند و همه را به یاری می طلبد و در نهایت رو به دیوار صیغل خورده می کند و به خود می گوید : تو خود می توانی؟ مورچه بلند می شود بار خود را کم می کند٫ بارهای سنگین خود را زمین می گذارد و باز تلاش می کند. با شادی تلاش می کند تمام نیروهای انباشته شده در بازوان خود را به کار می گیرد ٫ پیش می رود گامی بیش٫ دستی بر جلو٫ پایی به جای پای قبل و در آخر چه می شود؟ تلخ ترین اتفاق می افتد مورچه ی کوچک پایی اشتباه می گذارد و سقوط می کند یک سقوطط دوباره٫ ناخواسته و اجباری به قدرت باد و ویرانگری طوفانی خشمگین٫ به یک مکان دور افتاده تر از قبل می رود حتی دیگر نای زاری ندارد٫ دیگر به خود هم نگاه نمی کند ٫ دیگر قصد هیچ کاری ندارد حتی فکر هم نمی کند. روزی بدین منوال می گذرد خسته تر از قبل چشم می گشاید و فقط آسمان بزرگ و تنها و کویری آغشته به غم را می نگرد. مورچه ی کوچک چه کند؟رو به سوی کدام دروازه گام بر دارد؟ به کدام نیرو التماس کند؟ راهی ندارد. کویر منتظر است و مورچه تنها تر از آن است که این موقعیت را از دست بدهد و خسته تر ازتفکر. مورچه به سوی کویر می رود٫ بدون هیچ باری ٫ بدون هیچ فکری بدون هیچ آرزویی فقط می رود که ساکن نباشد. مورچه به کجا می رود؟ چه می کند؟ مورچه دیگر به ابدیت پیوست. او از این پس دیگر در انتظار هیچ نیست. ما برای مسافرت کوتاهی به زنجان رفته بودیم در انجا یکی از دوستان به کنایه برای من روشن کرد که در برگشت حتما باید سوغاتی خوبی برایمان بیاوری و من نیز خواستم اطاعت امر کرده باشم ولی از آن جا که کار های اینجانب در اکثر موارد بر عکس صورت می گیرد این تصمیم نیز به گونه ای دیگر اجرا شد. نمی دانم ایراد از تصمی گیری و خواسته های من است یا از اقبال به هر صورت من نیت کردم که برای دوستانم یک ره آورد کوچک بیاورم اما زمانه به گونه ای دیگر عمل کرد و من تنها برای خودم سوغاتی آوردم٫ آری سوغاتی که همیشه و همه جا در کنارم خواهد بود و فکر کنم دیگر هم اکنون٫ عضوی از وجودم گشته و با من کاملا پیوسته است. موضوع از این قرار است که در راه برگشت ما دچار حادثه ای شدیم و از قضا بنده ی حقیر که کوچکترین عضو این حادثه بودم واجب گشتم یک گوشه ای از این خاطره را همیشه با خود حمل کنم . آری در این حادثه ی نه چندان کوچک سر اینجانب مختصر خراشی یافت شاید کوچک به اندازهی یک لوبیای سحر آمیز و شاید هم بزرگ به اندازه ی باتلاقی بی کران اما هر چه بود و به هر صورتی که گذشت باعث شد که من هر زمانی که از این پس به آینه نگاه کنم به یاد خواهم آورد که چه حادثه ای به خوبی پایان یافت و از لطافت تقدیر و از بلندی اقبال یاد خواهم کرد که چگونه مرا این طفل نو پای خموش را آرام و سبکبا ل به مقصد رسانید.

