مغزهای کوچک
من
آری امروز روزی بود که من از ته دلم از اعماق وجودم خندیدم ٫ البته نه خنده ای کوچک والبته نه لبخندی ساده و گذرا امروز من با صدایی بلند خندیدم . یادم می آید روزگاری نه چندان دور همه ی روزهای من این گونه بود و من برای خندیدن به دنبال فرصت و بهانه ای نمی گشتم . امروز من به همرا دوستانی برتر از خودم به دنیایی پرواز کردیم که بزرگ بود ٫ آبی بود و رویایی بود .ای کاش چنین روزی پایانی نداشت. ما گروه دوستان در شهری پر از آلودگی و دعوا و ناراحتی به تنها تکه های باقی مانده از سبزی و طراوت سر زدیم . ولی چه زود می گذرد ؟ ولی چرا فقط و فقط تنها زمانی اندک را می توانیم به خندیدن ٫شاد بودن و شاد زیستن اختصاص دهیم؟ این همه گرفتاری و ناراحتی و غم تقصیر کیست؟ چه کسی یا چه عاملی این قدرت را می تواند داشته باشد که انسانها را این گونه به کنج عزلت و تنهایی ببرد دارد و آنها را وادار به رنج کشیدن بکند؟ اری این عامل قدرتمند تنها زمان می تواند باشد تنها زمان این عامل نفرت انگز می تواند نفوذی این چنین بر افراد داشته باشد زمان قادر است انسان ها را همچون مرغ های پر وبال شکسته به قفسی تاریک و سرد هدایت کند. دلم برای تمام مرغانی که پرهای خود را از دست داده اند٫ می سوزد و می توانم به جای همه ی آنها ناله و نفرین کنم و از تمام قفس های این چنین سرد و بی روح بی زارم . آخر چگونه از قفسی رها یی جوییم که از بزرگ ترین موانع ساخته شده است . آخر چگونه از قفسی که همه عوامل در آن متمرکز گشته اند رها شویم ؟ این زمان تنها غم ها را بر یاد و خاطر ما بر جایی می گذارد . اما نه تا کی دست به نفرین اجزا و عواملی بزنیم که هیچ وجود خارجیی ندارند ؟ تا کی چشم به آسمان بدوزیم و طالب یاری جوییم؟ نه این گونه نمی شود؟ پس نقش من در این دایره ی دوار چیست؟ من می توانم شاد باشم من خواهم توانست که ریشه ی هر نا امیدی را از بن بخشکانم. این ها تنها شعاری بیش نیست . من تنها زمانی می توانم شاد باشم که خانواده ام دوستانم اطرافیان شاد باشند. اما مگر می شود همه ی عوامل را جمع کرد؟ تا آن زمان زیبا بدرود. افرادی(که البته کم نیستند و در همه ی امور داخل گشته اند) با اصول دین بازی می کنند و دین را آلت دست خود قرار می دهند و در برابر حق آشکارا می ایستند٫ هر چند بی غرض باشند و آلت دست سیاست مداران ناآگاه و افراد به ظاهر فقیه قرار گرفته باشند. باشد بی غرض ! بی شعوری و ناآگاهانه سخن گفتن نیز خود جرم است. به هر حال این افراد آفت حق اند.این حق٫ حق مردم است حق من است که این گونه پایمال می شود. انسان در برابر هرآنچه که می گوید مسئول است نباید احساس عوام مومنین را به بازی گرفت. البته این در جامعه ی من انگار مد شده است که هر کس که نمی تواند حرف خود را از طریق علم و منطق و برهان و دلیل برای مردم٫ این صاحبان حق بیان کند از طریق احساس عمل می کند. ای کسانی که ایمان آورده اید و همانا بسیاری از علمای دینی و روسای روحانی و راهبان و عابدان و گوشه گیران(شخصیت های مقدس و بیزار از دنیا و اهل آخرت خالص! که به کار کسی کار ندارند) نه تنها اموال مردم را به ناحق می خورند٫ نه تنها احساسات و عقل آنها را به بازی می گیرند و شعور آنها را به پایین ترین سطح ممکن کشانیده اند٫ دین آنها٫ این گوهر وجودی٫ این تنها راه رهایی بخش جوانان را به رخنه ای تاریک هدایت می کنند که هیچ نوری بر آن نمی تابد. آری٫ من دو سه بار مجبور شدم پای منبر کسانی بنشینم که از دین محمد٫ از دین علی٫ از دین ابوذر٫ هیچ نمی دانند٫ این افراد در یک محدوده ی بسیار بسته ای زندگی می کنند و در آن محدوده که از محل خودشان و از یک گروه اجتماعی خاص پیرامونشان تجاوز نمی کند٫ از تمام خبر ها و حوادث و جریاناتی که در بیرون می گذرد اطلاع ندارند و اینها وجدانشان آرام است. می آیند قرآن می خوانند و چون از علم تفسیر هیچ نمی دانند٫ هر چه دلشان می خواهد معنی می کنند . آنها خود را در یک فضای بی باد و طوفان و در بسته و امن و خصوصی حس می کنند و هیچ رنجی نمی برند و هیچ دلهره ای ندارند. آنها چگونه می توانند دلهره ای داشته باشندوقتی از تمام وقایع جدا می باشند و وقتی گوشهایشان را با پنبه هایی پوشانده اند تا چیزی نشنوند تا حرفی درست به کانال های مغزیشان راه نیابد و بر چشمانشان عینک خودبینی گذارده اند تا غیر از خود هیچ نبینند٫ تا غیر از آنچه که می دانند به هیچ نیندیشند. این ها هستند که به دردهای انسان های هم دوره ای من میفزایند.اشخاصی مثل من ٫ در یک جریان دیگری هستندو از نسل دیگری و در تماس با فرهنگ های دیگری و آشنا با افکار و اندیشه های دیگری ٫ و متاثر از نهضت ها و مکتب ها و جریان های فکری٫ اجتماعی و سیاسی دیگری و بالاخره٫ دنیای دیگری.

