مغزهای کوچک
من
اما شيطان از عشق و استواری و دعا متنفر بود پس کيسه ی شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد . ريسمان نااميدی را نا اميدی را دور زندگی دختر پيچيد، دور قلب و استواری و دعاهايش نا اميدی پيله ای شد و دختر ، کرم کوچک ناتوانی خدا فرشته های اميد را فرستاد تا کلاف نا اميدی را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمی کرد. دختر پيله ی گره در گره اش را چسبيده بود و می گفت: نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود :شيطان می خنديد ودور کلاف نا اميدی می چرخيد. شيطان بود که می گفت نه باز نمی شود، هيچ وقت باز نمی شود خدا پروانه ای را فرستاد تا پيامی را به دختر برساند پروانه بر شاخه های رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زمانی کرم کوچکی بود گرفتار در پيله ای. اما اگر کرمی می تواند از پيله اش به در آيد ، پس انسان نيز می تواند خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره های ديگر را ......دختر نخستين گره را باز کرد و ديری نگذشت که ديگر نه گره ای بود و نه پيله ای و نه کلافی هنگامی که دختر از پيله ی نا اميدی به در آمد ، شيطان مدت ها بود که گريخته بود عرفان نظر آهاری <<< بال هايت را کجا جا گذاشتی؟
شباهت شباهت من به دختره داستان باعث شد که این پست را بذارم. البته همه ی ما به این دختره شباهت داریم. پروانه ، همیشه از دیدن پروانه لذت می برم ،اما در اکثر مواقع بیشتر از لذت بردن می ترسم. می ترسم ببینم ولی نشناسم یا بشناسم ولی نفهمم ، می ترسم حقایق را ببینم ولی واقعیت را نشناسم یا واقعیت را بشناسم ولی درکش نکنم . غم زمانه خورم یا فراق یار کشم به طاقتی که ندارم کدام با ر کشم یکی بود یکی نبود روزی از این روزها٫ که فکر می کردم نسبت به خودم شناخت دارم٫ دنیا را می شناسم و راهم راانتخاب کردم و مطمئن بودم کسی هدفمند تر از من در این جهان پیدا نمی شود و اسب بلاغت خود را در میدان جهالت به تاخت می دوانیدم ٫ ناگهان: نمی دانم چه شد ؟ و چگونه حلقه ی تدبیر از دستم خارج گشت؟ کار کدام عوامل چهار گانه بود ؟الان من هیچ نمی دانم ولی این را می دانم که در طول یک هفته ی اخیر دنیای زیبای کودکی و پر از رنگ و نگار من خراب شد. انگار دنیا نقابی دیگر بر صورت زیبای خود گذاشته بود ٫ نقابی که تا کنون با من و دنیای من بیگانه بود . دنیا چهره های زیادی دارد ولی بعضی آدم ها مثل من انقدر خوش خیال و ساده دلیم که نمی خواهیم قبول کنیم که دنیا ممکن بعضی مواقع زشت هم باشد. دنیای شیشه ای و بلوریم که هر روز با کلی توجه و دقت و وقت سر تمییز کردن و برق انداختنش می کردم ٫نمی دانم چرا در یک لحظه انقدر کدر شد. دست تقدیر یا سرنوشت ٫ هر جه بود باعث شد که من از یک انسان دور شوم .آری ٫اکنون زمان ناسزا گفتن به سرنوشت بد سیرت است که این گونه بر من جفا روا می دارد. مادربزرگم را٫ گل زیبای زندگیم را چه کسی با خود برد ؟ من همیشه به خودم به خاطر این که آدم شاداب و خنده رویی بودم می بالیدم ولی هم اکنون به تمامی اشک های دنیا به چشم حسرت می نگرم و چرا من نباید بگریم ؟ تاریخ نشان داده هر کشوری که وضعیتی شبیه به وضعیت کشور من داشته رو به فنا و محو٫رو به زوال و پستی گذارده است و این است وضعیت پوشالی که بزرگان از آن نام برده اند. وضعیت مملکت ما صورت پوشالی به خود گرفته و هیچ مقامی از مقامات آن دارای وضعیت ثابتی نمی باشند. ملت ساده لوح ایران در پرده ای این وضعیت اصلاح امور و ترقی جامعه را انتظار می برد! آیا فکر می کنید وضعیت مملکت ما پوشالی نشده است ؟ با اینکه می بینیم رئیس جمهور ما پوشالی٫ وزرای ما پوشالی٫ مجلس ما پوشالی ودر کل حکومت ما پوشالی شده است چگونه باید انتظار داشته باشیم که شئون جامعه ی ما محفوظ مانده و هویت و اصالت مملکت در داخل و در خارج محترم شمرده شود. در مملکت ما که رئیس جمهور بر سریر قدرت همچون پادشاهی مستبد حکمرانی می کند و نمی تواند خود را بی علاقه نسبت به مملکت بداند. هر قدر هم که در ظاهر خود را بی نیاز به مال دنیا نشان دهد ولی در باطن نمی تواند به مملکت بی اعتنا باشد. آیا بدبختی این مملکت این نیست که از صاحب منصبان ما اثر علاقه مندی نسبت به مملکت دیده نمی شود !سفر می کنند بدون این که اثری در وضعیت ملت در داخل گذارده باشند . واگر اصلاحات در برابر چشم او حقیر نموده پس کاملا حق با ماست که چشم امید از او برداشته و این روزنه را هم مسدود بدانیم! و اگر این طور نیست چرا به این پریشانی و به این بی قانونی ٫ به این ویرانی و بدبختی خاتمه نمی دهد؟ واگر اطرافیانش دست نشانده اجنبی و اغفال کننده ی او هستند در صورتی که واقعا رشد نموده و مالک عزم و اراده ی خود می باشد ٫ خوبست هر چه زود تر خود را از دست اطرافیان نجات داده و به آغوش باز ملت کاملا مطمئن گردد. مسلم است که آغوش ملت برای پادشاهی محکمترین سنگر است.
قلب دختر از عشق بود ، پاهايش از استواری و دست هايش از دعا

