تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

و باز یک قطعه ی ادبی:

این مطلب چون برای خودم جالب بود گفتم بد نیست شما هم از آن لذت ببرید:

«حکایت بگو:ان شاء الله»

روزی مردی به بازار می رفتکه خری را بخرد.

دوستی به او رسیدوپرسید :«کجامیروی؟»

مرد گفت :به بازار می روم تا خری را بخرم.

دوستش گفت :«ان شاءالله بگوی!»

مرد گفت:«اینجا چه لازم استکه این سخن بگویم؟پول در جیب دارم و خر در بازار است.»

چون به بازار رسید ، پولش رادزدیدندو در راه بازگشتهمان دوستش را دید که به نزدیکش آمد و گفت:«از کجا می آیی؟»

مرد گفت:«از بازار می آیم ان شاءالله . پولم را دزدیدند ان شاءالله .خر نخریدم ان شاءالله .دست از پا دراز تر بر گشتم ان شاءالله»

و این سخن ماست در زمانی که چهار سال به اتمام رسد و به درب روزنامه ایی در آییم و ما را راه ندهند و برای ارج نهادن به خویش به گوییم :

بیرونمان کردند انشاءالله ، راهمان ندادند انشاءالله ، بیچاره می شویم انشاءالله.

و برای بالا بردن اعتماد به نفسمان می گوییم:در کو مه ی خران چو خران راه نیافت ، خدایا شکرت که ما را خر نپنداشتی.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 13:5 توسط مرضیه| |

«تعارض»

می خواهم در مورد مطلبی بنویسم که چند وقتی است که ذهن مرا به خود مشغول داشته است . موضوعی که با وجود پی گیری های زیادم بر طرف نشده است .

موضوع مربوط می شود به همین سده ی اخیر ، همین سدهی پر حرارت و پر تغییر، سده ی همراه با نفرت و تاثر ویا نمی دانم همراه با شادی !

اگر در جامه و در مردم امروز دقیق شوید متوجه می شوید همه نالان و گریزانند (بجز آن گروه مرفه). همه دل پری دارند همه در حال شکوه کردنند و وقتی مو ضوع را جویا می شوید می گویند :

از دست این حکومت از صبح تا شب کار می کنیم ولی باز هیچ نداریم .بعضی  ها هم که بعد از تعریف از حکومت قبلی بیان می کنند از ماست که بر ماست.

نمی دانم این تعارض به خاطر این است که من دارای مغذ کوچکی هستم یا موضوع کمی پیچیده است.

اسمی که من برای وب لاکم انتخاب کرده ام آزادی ۵۷ است . این سال را مردم در آن زمان بهار آزادی می نامیدند . و برای بدست آوردن آن تلاش زیادی کردند و خون های زیادی ریختند.

می دانم می خواهید بگویید که این رفتار ثابت مردم است مردم روسیه نیز وقتی در جو شورش قرار گرفتند کاری کردند حتی بدتر از مردم ایران و تزار خود را با آن طرز فجیح به قتل رساندند و مردم شیلی فردی مثل آلنده را نابود کردند و ....

و باز می دانم می دانم که خواهید گفت: این کار ها و حرف ها در جهان مرسوم است و مردم تحت یک شرایط خاصی احساسات بر آنها غلبه می کند و تصمیماتی می گیرند که بعد ها از آن تصمیم اظهار ندامت و پشیمانی می کنند.

همه را می دانم  ولی باز نمی دانم که چرااز این ورطه ی دیوانگی رهایی نمی یابم .البته این تعارض فقط برای من و امثال من نیست که بگویند :چون از انقلاب وجنگ چیزی ندیده ایم و نمی شناسیم این گونه بیان می دارند .

تعارضی که من با آن دست به گریبانم خیلی کمتر از تعارضات پدر ها و مادران ماست. پدر من که هم اکنون  از حکومت و هر آنچه به آن مربوط است گله مند است همان جوانی است که ۳۰ سال پیش به خاطر حرف امام از خدمت سربازی فرار کرد و همان فردی که در جریان انقلاب خود راشریک میدانست و در تظاهرات شرکت می کرد و افتخار می کرد که توانستد کار مثبتی انجام دهد و مادرم همان فردی است که به خاطر انقلاب و موضوعات مربوطه درس را رها کرده و عضو گروه های طرفدار امام شده .

حال چگونه است که فقط بعد از گذشت ۳۰ سال این همه تغییر میکنند؟ میدانم که فقط به خاطر این است که ما دچار تهاجم فرهنگی شده ایم و مغذ های کوچکمان را شست و شو داده اند ولی باز نمی دانم مگر آن اعتقادات مبنای زندگی آنان نبوده است  و  ولی باز.......

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 12:5 توسط مرضیه| |
نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 20:35 توسط مرضیه|

«شکوه»

این نقاشی های گذاشته شده همان طور که می دانید کار خودم نیست کار یکی که خیلی از من تواناییش بیشتر ، قدرت بیشتری هم دارد نه اینکه قصد این را داشته باشم که بیان کنم که خدا به اون قدرتی داده که به من و تو نوعی نداده ، نه اصلا  بلکه حتی از لحاظ قدرت جسمی و ذهنی خیلی از من تو توانایی کمتری داره ولی این ها مهم نیست حداقل از نظر اون  مهم نیست.

من خودم به عنوان بک انسان سالم و توانمند تا حالا پشتکار این را نداشته ام که یک کاری را درست تمام کنم . کلاس های زیادی تا حالا رفتم از کلاس زبان و کامپیوتر گرفته تا نقاشی و سفال گری و... ولی هیچ کدام هاشون را به اتمام نرساندم (برای خودم هم جای تعجب داره!) و بد تر از اینها نمی دانم که چی کم داشتم که نتوانستم ؟

اما یک فردی که زیاد هم از من دور نیست توانسته کاری بکند که از من و امثال من بر نمیاد.

این فرد با مشکلات و سختی های زیادی درگیر بود ه و هست که من وتو آدم سالم نمی توانیم حتی تصورش را بکنیم . فردی که وقتی بدنیا آمد به علت نقص پزشکی  ٪۵۰ از توانای هایش را از دست داد  و مجبور بوده که با مقدار کمی از توانایی هایش به زندگی ادامه بدهد.

من خوب به یاد دارم که خیلی از آشنایان بر این باور بودند که نمیشه برای این فرد کاری کرد و معلم هایش بدون هیچ امیدی به او نگاه می کردند.اما اشتباه نکنید او تنها نبود ، یک کوه پشت سر او بود،یک قدرت عظیم از اون حمایت می کرد . اون یک خانواده داشت که همه ی نقایص اون را می پوشاند و  بر طرف می کرد.

اون تا جایی پشتکار داشت که بر خلاف نظر خیلی از پزشکان و معلمانی که عقیده داشتند که این فرد حتی قادر نیست کلاس اول را پشت سر بگذارد الان توانسته فوق دیپلمشم بگیره و برای بالا تر از اینها خودش را آماده کند.

این فرد فقط در زمینه ی جسمی مشکل ندارد بلکه از نظر ذهنی هم ناتوان است به صورتی که هر وقت سال تحصیلی شروع می شد خانواده اش می گفتند یعنی می شود امسال هم با موفقیت طی بشود؟ و حالا زمان زیادی از اون نگاه های مضطرب می گذرد ،زمان های زیادی از اون نگرانی ها می گذرد، و همه اقوام متوجه شده اند که هر چی فکر می کرده اند نادرست بوده.

پزشکان از مریم خیلی توانایی ها را گرفت اما خدا در عوض به اون پشتکاری داد که با وجود سختی ها و مشکلاتی که داشت و دارد توانسته به هدفهایش برسد.

این ها را بیان نکردم که بگویم افراد موفقی در کنار شما زندگی می کنند اینها را گفتم که درآخر حرف خودش را بزنم حرفی را که وقتی من از رفتار و نگاههای مردم ناراحت می شدم به من می زد:بگذر، به دل نگیر و شاد باش.

مریم وامثال مریم نماد گذشتند نماد واقعی تلاش و صبر و تحملند.

و در آخر ای کاش منهم مریم بودم.


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 20:35 توسط مرضیه| |
Free Image Hosting - www.supload.com


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:37 توسط مرضیه|

«مثل خوشبختی»

 

  مثل خوشبختی چه نزدیک است به من و تو

  مثل خوشبختی،

      همان گنجشک کوچکی است

       که در صبح سرد زمستان

  چشم به راه دانه پاشیدن من و توست!

  مثل خوشبختی،

  پدر و مادر ما هستند

  که با نگاهی شرجی

  چشم به در دوخته اند

  ودر انتظار بویش شمیم مهربانی من و تو!

  مثل خوشبختی،

  همان هدف سخت یاب است

  که از دور دست ها ما را چنین می خواند:

               مرا به چنگ آر!

  مثل خوشبختی،

  یک نگاه منتظر درد مند

  یک دست گرسنه ناتوان

  یک هدف بزرگ

  یک شادی سهل یاب

  یک تلاش،سخت و مستمر

  و یک روز از زندگی من و توست

  اگر قدرش بدانیم

  اگر دوست بداریم

  اگر مهر بورزیم

  اگر ناامید نشویم

  قله ی رفیع موفقیت را فتح می کنیم

  و فریاد بر می آوریم:

  ما مثل خوشبختی هستیم

  ما چگونه زیستن را دانستیم

آ   آ ری

!      مثالی  برای امروزهای سبزمان

  و فرداهای طلایی مان

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:32 توسط مرضیه| |

   

«نخستین کلام»

 در آن صبح ازل،

 خداوند،هستی را با آفرینش انسان

 معنا و مفهومی لطیف بخشید.

 اما انسان،بدون سخن،بدون گفتار

 همچون قناری ای بود،خیس سکوت!

 و خداوند آستین بالا زد و سخن را

 در کام انسان نجوا نمود.

 و در آن صبح سپید،

 انسان با لبخندی به پروردگارش گفت:سلام!

 فرشتگان دست افشان شدند و پای کوبان

 ستارگان لبخند زدند و مهتاب،چشمک.

 و گفت و گوی انسان با خداوند

                     «نیایش»

                           و نام یافت!

 و صدای سخن عشق،نخستین کلام انسان بود به    همسفرش، که گفت:

 «دوستت دارم»

 و به این بهانه،عشق نخستین کلام شد.

نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 17:6 توسط مرضیه| |
 

«سقوط آزاد»

 

 

شروع هر کاری معمولأ بسیار دشوار است به خصوص برای فردی که همیشه ترس ازسقوط داشته باشد من دقیقأ همانند گنجشکی شده ام که پر دارد،ولی پرواز نمی کند.

دوست داشتم می توانستم بی خیال بنویسم بدون اینکه منتظر سقوط باشم،ولی چه کنم که ترس، قدرت بیشتری دارد. 

هرچند که به خوبی واقفم باید سقوط کرد تا لذت پرواز زیبا تر جلوه کند.زمان زیادی است که قصد نوشتن دارم ولی به دلیل ذکرشده اقدامی در این زمینه انجام ندادم ولی امروز خودم را در درون خودم کشتم یا به عبارت دیگر در خودم سقوط کردم حال امیدوارم پرهایم به کمکم بشتابند که دره بسیار نزدیک است.

امیدوارم شما نیز به کمک پرهای من بیایید.

 

 

 

 

 

 

 «هذا من فضل ربی»

 

       خدایا هرچه داریم از فضل و کرم توست.

نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 20:13 توسط مرضیه|