یکی بود یکی نبود :
کودکی بود و یک دنیا شادی. کودکی بود و یک دنیا دعوا و شور و شر.
صبح ها هر روز من و خواهرم از خواب بیدار می شدیم و به دنبال هم کار های روزمره را انجام می دادیم.من به دنبال او جوراب می پوشیدم اون به دنبال من مسواک می زد.من رو تختیم رو جمع می کردم اون زودتر سعی می کرد به میز صبحانه برسه .
کلا همیشه و همه وقت با هم و پشت هم بودیم.
در راه مدرسه کیف هایمان را به تقلید هم به زمین می انداختیم و می کشیدیم ٫ از روی هم غلط املایی می نوشتیم ونمره هایمان یکی می شد٫ برای تایید هم دروغ سر هم می کردیم و برای این که شب ها خواب های بد و ترسناک نبینیم برای هم داستان می گفتیم و دست هم را محکم می گرفتیم.
بعضی وقت ها حتی خواب های یک شکل هم می دیدیم و بعدش کلی برای هم همان خواب تکراری را تعریف می کردیم.
سال ها گذشت من و خواهرم هر دو بزرگ شدیم و من بعدها فهمیدم که من و خواهرم یکی بودیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 19:49 توسط مرضیه
|
آخه من چقدر می تونم بد شانس باشم. نه دیگه از این بد تر امکان داره؟
یه هفته آزگار بشینی یه جزوه بی سرو ته (جزوه سیاست را می گما) بخونی هرچی هم می خونی به تهش که نمی رسی هیچ حتی نزدیکم نمیشی اون وقت:
اون وقت یک روز صبح که سرحال و سرزنده پاشدی و به خودت می گی امروز دیگه می زنم توی گوش هرچی کتاب و جزوه از این چرندیات یه دوست گل زنگ می زنه و حسابی حالت و جا میاره:
آخه یکی نیست به من بگه در این گیتی دوار که از من بی کار تر و الاف تر پیدا نمی شه چرا من به دانشگاه نرفتم آخه چرا؟ آخه من که برای یک نمره ی ناقابل که نه ارزش مادی داره نه معنوی این همه جزوه را در این مغذ نخودیم می کنم چرا یکم این تنم خوار نکردم پاشم برم دانشگاه.
آهان داشتم می گفتم: این دوست عزیز زنگ زد و خبری به من داد که برق از سه فازم پرید که هیچ تا شب دنبال نیمکره ی دیگه ی مغزم دور خودم می گشتم.
این دوستم از پس روزگار برای دادن جزوه دانشگاه می ره و سر کلاس سیاست حاضر می شه استادم به خاطر این که تعدادشون کم بوده برای تشویق خوره های دانشکده اعلام می دارد که دو نمره به هر کدوماشون اضافه می کنه.
اون وقت آدم آتیش می گیره٬ یک صفحه دو صفحه نیست که آدم بگه دندم نرم میشینم وقت میزارم می خونم ۱۶۰ صفحه است.
لطفا نگین نمره چی؟برای چی برای نمره درس می خونی؟یا دانشجویی باید مطالعاتت را بالا ببری و از این حرف ها که اصلا با مزاق این جانب در این روزها سازگاری ندارد.
می دونید بعضی ها مثل من اصلا جنبه رقابت سالم را ندارند٬ اگه ببینند یکی داره درس می خونه با انواع اقسام نیرنگ ها دوست دارند اون را از درس خوندن دور کنن .
این یه تیکه را مخصوص زینب نوشتم٬ آخه اون نیکی بدبخت رفت یه خبطی کرد و معدلش شد ۱۸ حالا شما چرا انقدر تقلید می کنید با همه تونما .
اون وقت دیدید یکی مثل من که نه حوصله درس خوندن را داره و نه دوست داره رقابت سالم داشته باشه رو میاره به چشم زدن و وسایل متافیزیکی و ماورایی حالا ببنید اگه نگرفت.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:29 توسط مرضیه
|
خوشبختی
تازگی ها چقدر این واژه کمیاب و نادر شده است. دیگر کسی قادر به درک مفهوم این واژه نیست.
خوشبختی٫ آری چقدر به گوشمان لغت بی گانه ای می آید ولی در عمق مفهوم واژه٫ چقدر دل انگیز و شگفت است.
خوشبختی٫ تو از کدام سرا به منزل ما راه یافتی و چرا این گونه٫ به این بی رحمی از ما رهایی جستی؟ چه شد که مارا رها کردی؟ چه خبطی دیدی که این گونه مجازات برایمان بریدی؟
مدت هاست دیگر لبم به خنده نمی شکفد٫ لب هایم دیگر بیابانی شده که دیگر تاب جست و جوی سراب را هم ندارد.
جانم جانم چه شده است؟
آیا ما حق داریم بخندیم؟
بله٫ آری٫ قطعا٫ ما بیش از حد رنج برده ایم. البته که حق داریم.خندیدن یک وظیفه است. یک هنر است. یک شگرد زیباست. هر چه هست مایه ی مسرت است.
چند وقتی است دیگر مردمانمان این مایه ی حیات را از یاد برده اند انگار که این خنده اصلا وجود نداشته و ندارد همه نالانند.
ما همیشه می گرییم٫ همیشه نالانیم و برای هر آنچه از دست داده ایم غمگینیم٫ برای مادرانمان٫ مادران مادارانمان برای همه کس غمگینینم.
آنهایی که من دارم نگهشان می دارم٫ می پرستمشان٫ می ستایمشان و عاجزانه می خواهم داشته باشم آنهایی که دوستشان می دارم.
در میان این جمع٫ این جمعیت خروشان سرگردان٫ یکی هم نیست که به اندازه ی خودش نصیبی از بدبختی ها نبرده باشد٫ سهمی از قربانی ها و مصیبت ها نداشته باشد٫ یکی نفر نیست که فردایش از نگرانی ها به اندازه ی دیروزش از شکنجه و درد گرانبار نباشد.
ما نمی خواهیم٫ غصه نمی خواهیم٫ درد نمی خواهیم٫ اما ما که هستیم که بگوییم می خواهیم یا نمی خواهیم . غم زورش از ما بیشتر است.
آری پیروز این میدان تنها ابر قدرت جهان غم است. غم است که چه بی رحمانه بر ما سایه افکنده است و ما فقط موجودات ریزی می باشیم که در سایه ی عبودیت این قدرت دست و پا می زنیم.
آری همه ی ما ٫ همه ی مردم سرزمین من ٫ از غم بی زارند٫ اما این میراث مقدس ماست که از هر نقصی مصون مانده است. من از واژه غم بیزارم. آن پرخاشگری کف بر لب٫ آن سیلاب لجن٫ آن شور اهریمنی لجام گسیخته٫ آن را با همه زشتی و ناپسندیش٫ می شناسمش.
اما من٫ من خاص٫ من تنها٫ می خواهم به گونه ای دیگر باشم٫ به گونه ای دیگر بیاندیشم و در نهایت مصمم که فقط بخندم و لذت ببرم از هر آنچه هست .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 20:16 توسط مرضیه
|
از اصطلاح بار امانت خیلی خوشم می آید٫ نمی دونم چه کسی برای اولین بار از این واژه دلنشین استفاده کرده اما این را می دانم که هم مولوی و هم حافظ و هم دیگر نویسندگان بزرگ درباره اش سخن گفته اند.
واقعا بار امانت چیست؟
این بار امانت چگونه است که آسمان و زمین و کوه ها نتوانستند بار آن را بر دوش بگیرند و انسان آن را پذیرفت؟ آیا انسان از نادانی قبولش کرد؟ و همین جهالت موجب شد که به فضل و علم دست یابد؟ و این ظلم که بر خود کرد از همه عدالت ها برتر بود؟
عده ای بر این عقیده اند که بار امانت که همه از آن سخن می گویند «اندوه» است٫ چرا که خداوند انسان را از گلی شبیه گل سفالگران با اشکی که چهل سال فرشتگان ریختند٫ آفرید. پس خمیر مایه ی آدمی غم است٫ با غم آفریده شده و با غم از دنیا خواهد رفت٫ سرشت و نهاد آدمی غم است و رو به هیچ سر منزل مقصودی نخواهد داشت.
مولانا بار امانت را به آزادی و اختیار انسان نیز تعبیر کرده است. آسمان و زمین از آزادی گریختند٫ کوه ها که قادر به پذیرفتن آن نبودند یعنی توانایی پذیرفت آن را به ذات نداشتند و فقط انسان بود که همهء شرایط را داشت.
یک دیدگاه دیگر نیز وجود دارد و آن این است که بار امانت همان عشق است. عشق است که انسان را به وادی ایمن می رساند.
می گوبند عشق مانند دارویی است که قادر به درمان است و از طرفی بعضی اشخاص دیگر می گویند عشق درد است دردی که در دل ریشه می دواند رشد می کند و اگر نادرست بنا شده باشد انسان را به ناکجا آباد می کشاند ولی در نهایت عشق در اوج است همانند ستاره ای که دست همگان به آن نمی رسد اما همه می توانند از تلالو آن لذت ببرند.
نمی دانم چرا به یاد حضرت موسی افتادم که خدا را شنید و حضرت محمد که خدا را دید .
و من تنها می توانم خدا را احساس کنم. می توانم حسش کنم که خیلی دور است از عمق دیدم و زمانی که به قلب کوچکم بسیار نزدیک است .
و در انتها تنها می توانم بگویم هیچ فرصتی را برای عاشق شدن و عاشقانه زیستن از دست ندهید.
+
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 21:11 توسط مرضیه
|
سلام
چند وقتی است که قصد دارم مطلبی بر این صفحه ی مجازی حک کنم اما گرفتار توده ای مطالب انباشته بر هم شده ام٫ اما الان می خواهم داستانی برای تان نقل کنم.
داستانی که می خواهم بیان کنم از چندی پیش آغاز شد دقیقا زمانی که به علت بیمار ی مادر مجبور به شرف یابی به بیمارستان شدیم و برای ملاقات مادر به بخش رفتیم و من با هم اتاقی کوچک مادرم که بزرگوارانه درد می کشید آشنا شدم.
این دخترک٫ که هم سن و سال ما بود و دلی بس با صفا داشت مرا متحیر کرد و من به نجوا های بی آلایش او گوش فرا دادم. هم اکنون می خواهم داستان را به زبان خود او بیان کنم.
او بیان می کرد که از ۱۵یا۱۶ سالگی صرع دارد ٫ دقیقا در همان اوج شکوفایی و اوج شادی و خنده ٫ در همان زمانی که دخترکان احساس بزرگی و بزگ بودن می کنند و احساس می کنند تمام دنیا زیر پاهای کودکانیشان نهفته است و چرخش دنیا به دستور و تمایل آنها صورت می گیرد و به عبارت دیگر در زمانی که همه ی هم سن و سالهایم فکر می کردند که نقطه ی پرگار عالمند من به گونه ای دیگر می اندیشیدم ٫ آنها بزرگ بودن را تجربه می کردند و من کوچک شدن در درون خودم را٫ آنها می خواستند دنیا را عوض کنند و من تنها می خواستم بر این غول بی شاخ و دم پیروز شوم.
چه تخیلی ٫ اما هر چه که بود دیگر گذشت و سپری شد روز های تلخ بیماری یکی پس از دیگری سپری شد و می شود٫ در ابتدا خیلی وضعیت جالب بود یا شاید خنده آور ٫ والدین گرامی وتمام اطرافیان به علت بی اطلاعی و نا آگاهی می پنداشتند که من به اختیار خود این گونه حرکات را انجام می دهم و بعد از تکان خوردن مداوم دست و پاهایم آنها به اعتراض به من می گفتند دختر یکم صفت و محکم باش ٫یکم خودت را کنترل کن و از این جور حرف های ناراحت کننده .
بعد از مدتی که متوجه شدند این بیماری است و از حیطه ی اختیارات و قدرت من خارج است و ادا واصول نیست تازه متوجه ی عمق فاجعه شدند ٫ و ای کاش در همان نادانی و بی خردی باقی می ماندم .
به دکتر های بزرگ مغز و اعصاب مراجعه کردم ٫ آنها با اطمینان بالا می گفتند چون سنم کم است و در نوجوانی این بیماری را گرفته ام حتما بعد از ۴یا ۵ سال خوب می شوم اما سال ها پشت سالها طی شد و اکنون متوجه شدم که کار از این بالاتر است و دست بالای دست زیاد است.
قرص های جور واجور را مصرف کردم ٫ قرص های رنگارنگ که هر کدام برای ویران کردن یک کودک نو پا کفایت می کرد و زمانی که من قرص ها راقورت می دادم هدف هایم ٫خواسته هایم نیرو وتوانم را قورت می دادم و بعد از مدتی دیدم که هیچ آرزویی دیگر ندارم تهی شدم از هر چه که زندگی می توان نام نهاد.
شروع کردم برای خودم رویا ساختن ٫ از این که در آینده ی نزدیک بهبود می یابم ٫ فلان کار را می کنم و به فلان جا می روم.
قصری ساختم با آرزو های فراوان که هر کدام از آنها را به دعایی متصل کرده بودم و هر روز با ایمان فراوانم آب یاریشان می کردم اما روزگار این بازیگردان ماهر٫ روزگار مار ا به نحوی دیگر رقم زد . هر آنچه در ماه های متوالی و با صبر و حوصله ی فراوان ساخته بودم با یک حمله از بین رفت .
من قصر آرزو هایم را بارها و بار ها ساختم اما هر دفعه بد تر از قبل ویران شد .
هر بار که از عرش به فرش می آمدم و سقوطی هولناک داشتم با شکستی فجیع مجبور بودم به خاطر شاد ی نزدیکان نقاب بزنم بنابر این صورتکی ساختم شاد ٫ زیبا و موفق و تمام ابعاد ناراحتم را با تمام گستردیش در زیر آن نقاب پنهان کرده ام و همه دیگر مرا با آن نقاب می شناسند و هر وقت که می خواهم از درد استخوان از گیجی سرم سنگینی دستانم بیان کنم آنها دیگر باور ندارند که من هم زجر می کشم .
دیگر خودم نیز به این نقاب عادت کرده ام.
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط مرضیه
|
همه ی افراد به طبع از آدم های حسود بدشان می آید ٫خب من هم همین گونه بودیم تا همین چند وقت پیش:
من کلا از آدم هایی که حرف شان را بیان نمی کنند و در ضمن هیچ تلاشی هم نمی کنند متنفر بودم ٫ اما از آنجا که روزگار همیشه به گونه ای رفتار می کند که انسان مجبور شود عقایدش را تغییر دهد یا دست کم آن ها را ملایم تر کند٫ من هم تنها به حکم تقدیر مجبور شدم تغییری بر خواسته هایم بدهم .
من به تازگی کشف مهمی کرده ام.
همه ی دوستان٫ خوب آگاهی دارند که من به تازگی تصادفی بس بزرگ داشته ام و البته همه گان آگاهی دارند که تصادف امری اتفاقی است.
اما باید آگاه باشید که هیچ امری اتفاقی حادث نمی شود.
آری منظور من دقیقا همان است که شما فکر می کنید.
برادر من از چندی پیش به مغز نخودی من حسودی می کرد٫ نه این که من دانش زیادی داشتم٫ علم گسترده و فراوانی داشتم و نیز همراه با علم عمل هم می کردم ٫ این داداش من کمی به من حسودی کرد.
البته نه خیلی کم.
آخه چرا برادر من ؟ گل بودیم به سبزه آراسته شدیم٫ خیلی قشنگ بودیم آبله هم در آوردیم ٫ آخه چرا؟
می دانید از دست این آدم های حسود نمی زارند زندگی به کام آدم باشد .
خب راست و حسینی بیا به من بگو٫ بهت حسودی می کنم لازم نیست که این همه خسارت مادی و جانی به ما وارد کنی.
حالا خوب شد من یک نخود عقل بیشتر نداشتم اگر بیشتر بود دیگه این آدم های حسود چه ها می کردند؟
ولی خودمونیما من پدر این داداشم را در آوردم خوب شد دو و سه تا بخیه بیشتر نبود٫ اگر بیشتر بود دیگه وا ویلا . فکر کنم تا ده سال دیگه هر مشکلی که برام پیش بیاد مثلا کارشناسی ارشد قبول نشوم ٫ یه کار درست حسابی نداشته باشم و ... همه را پای برادرم می نویسم .
می دانید برادرم در اینجا نماد آدم های حسود بود البته می دانم این قضیه ی نماد بودن را خیلی بد بیان کردم.
در انتها می خواستم بگم آدم بعضی از انسان ها را انقدر دوست داره و براشون احترام قائل که اصلا با هیچ اتفاقی از دلشون خارج نمی شند ٫وبه راحتی آدم می تونه آنها را ببخشه و تنها می تونم بگم ای کاش همه ی آدم ها برادرم بودن تا می تونستم راحت ببخشمشون.
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:43 توسط مرضیه
|
چند وقی است دیگر دستانم به نوشتن نمی رود ٫ نمی دانم چرا؟و نخواهم دانست. اگر شما هم اینک علت را جویا شوید خواهم گفت که کوله باری از کارهای مانده وتلن بار شده بر پشتم سنگینی می کند. اما شما به خوبی در خواهید یافت که این واژگان نه چندان غریب با من سازگار نیستند.
آری٫ من همانند مورچه ای شده ام که سعی می کند یک دیوار صیغل یافته ی بلند را با شتاب و تنها طی کند و چون توان ندارد زمین می خورد و چون پشتکار ندارد دیگر پا نمی شود و ادامه نمی دهد و در جای خود می نشیند و فقط افسوس می خورد٫ زاری می کند و همه را به یاری می طلبد و در نهایت رو به دیوار صیغل خورده می کند و به خود می گوید :
تو خود می توانی؟
مورچه بلند می شود بار خود را کم می کند٫ بارهای سنگین خود را زمین می گذارد و باز تلاش می کند. با شادی تلاش می کند تمام نیروهای انباشته شده در بازوان خود را به کار می گیرد ٫ پیش می رود گامی بیش٫ دستی بر جلو٫ پایی به جای پای قبل و در آخر چه می شود؟
تلخ ترین اتفاق می افتد مورچه ی کوچک پایی اشتباه می گذارد و سقوط می کند یک سقوطط دوباره٫ ناخواسته و اجباری به قدرت باد و ویرانگری طوفانی خشمگین٫ به یک مکان دور افتاده تر از قبل می رود حتی دیگر نای زاری ندارد٫ دیگر به خود هم نگاه نمی کند ٫ دیگر قصد هیچ کاری ندارد حتی فکر هم نمی کند.
روزی بدین منوال می گذرد خسته تر از قبل چشم می گشاید و فقط آسمان بزرگ و تنها و کویری آغشته به غم را می نگرد.
مورچه ی کوچک چه کند؟رو به سوی کدام دروازه گام بر دارد؟ به کدام نیرو التماس کند؟ راهی ندارد. کویر منتظر است و مورچه تنها تر از آن است که این موقعیت را از دست بدهد و خسته تر ازتفکر. مورچه به سوی کویر می رود٫ بدون هیچ باری ٫ بدون هیچ فکری بدون هیچ آرزویی فقط می رود که ساکن نباشد.
مورچه به کجا می رود؟
چه می کند؟
مورچه دیگر به ابدیت پیوست. او از این پس دیگر در انتظار هیچ نیست.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 18:53 توسط مرضیه
|
علت دیر کرد:
ما برای مسافرت کوتاهی به زنجان رفته بودیم در انجا یکی از دوستان به کنایه برای من روشن کرد که در برگشت حتما باید سوغاتی خوبی برایمان بیاوری و من نیز خواستم اطاعت امر کرده باشم ولی از آن جا که کار های اینجانب در اکثر موارد بر عکس صورت می گیرد این تصمیم نیز به گونه ای دیگر اجرا شد.
نمی دانم ایراد از تصمی گیری و خواسته های من است یا از اقبال به هر صورت من نیت کردم که برای دوستانم یک ره آورد کوچک بیاورم اما زمانه به گونه ای دیگر عمل کرد و من تنها برای خودم سوغاتی آوردم٫ آری سوغاتی که همیشه و همه جا در کنارم خواهد بود و فکر کنم دیگر هم اکنون٫ عضوی از وجودم گشته و با من کاملا پیوسته است.
موضوع از این قرار است که در راه برگشت ما دچار حادثه ای شدیم و از قضا بنده ی حقیر که کوچکترین عضو این حادثه بودم واجب گشتم یک گوشه ای از این خاطره را همیشه با خود حمل کنم .
آری در این حادثه ی نه چندان کوچک سر اینجانب مختصر خراشی یافت شاید کوچک به اندازهی یک لوبیای سحر آمیز و شاید هم بزرگ به اندازه ی باتلاقی بی کران اما هر چه بود و به هر صورتی که گذشت باعث شد که من هر زمانی که از این پس به آینه نگاه کنم به یاد خواهم آورد که چه حادثه ای به خوبی پایان یافت و از لطافت تقدیر و از بلندی اقبال یاد خواهم کرد که چگونه مرا این طفل نو پای خموش را آرام و سبکبا ل به مقصد رسانید.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 17:27 توسط مرضیه
|
بعد از روزگاری امروز تازه یک روز زیبا را تجربه کردم یک روز به یاد ماندنی ٫ روزی که فکر می کنم تنها زیباییش را از من وام گرفت.
آری امروز روزی بود که من از ته دلم از اعماق وجودم خندیدم ٫ البته نه خنده ای کوچک والبته نه لبخندی ساده و گذرا امروز من با صدایی بلند خندیدم .
یادم می آید روزگاری نه چندان دور همه ی روزهای من این گونه بود و من برای خندیدن به دنبال فرصت و بهانه ای نمی گشتم .
امروز من به همرا دوستانی برتر از خودم به دنیایی پرواز کردیم که بزرگ بود ٫ آبی بود و رویایی بود .ای کاش چنین روزی پایانی نداشت.
ما گروه دوستان در شهری پر از آلودگی و دعوا و ناراحتی به تنها تکه های باقی مانده از سبزی و طراوت سر زدیم . ولی چه زود می گذرد ؟ ولی چرا فقط و فقط تنها زمانی اندک را می توانیم به خندیدن ٫شاد بودن و شاد زیستن اختصاص دهیم؟
این همه گرفتاری و ناراحتی و غم تقصیر کیست؟
چه کسی یا چه عاملی این قدرت را می تواند داشته باشد که انسانها را این گونه به کنج عزلت و تنهایی ببرد دارد و آنها را وادار به رنج کشیدن بکند؟
اری این عامل قدرتمند تنها زمان می تواند باشد تنها زمان این عامل نفرت انگز می تواند نفوذی این چنین بر افراد داشته باشد زمان قادر است انسان ها را همچون مرغ های پر وبال شکسته به قفسی تاریک و سرد هدایت کند.
دلم برای تمام مرغانی که پرهای خود را از دست داده اند٫ می سوزد و می توانم به جای همه ی آنها ناله و نفرین کنم و از تمام قفس های این چنین سرد و بی روح بی زارم . آخر چگونه از قفسی رها یی جوییم که از بزرگ ترین موانع ساخته شده است . آخر چگونه از قفسی که همه عوامل در آن متمرکز گشته اند رها شویم ؟
این زمان تنها غم ها را بر یاد و خاطر ما بر جایی می گذارد .
اما نه تا کی دست به نفرین اجزا و عواملی بزنیم که هیچ وجود خارجیی ندارند ؟
تا کی چشم به آسمان بدوزیم و طالب یاری جوییم؟
نه این گونه نمی شود؟
پس نقش من در این دایره ی دوار چیست؟
من می توانم شاد باشم من خواهم توانست که ریشه ی هر نا امیدی را از بن بخشکانم.
این ها تنها شعاری بیش نیست .
من تنها زمانی می توانم شاد باشم که خانواده ام دوستانم اطرافیان شاد باشند.
اما مگر می شود همه ی عوامل را جمع کرد؟
تا آن زمان زیبا بدرود.
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 18:10 توسط مرضیه
|
سياه کوچکم! بخوان
کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای نا هموار و ناموزونش، خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست.صدايش اعتراضی بود که در گوش هستی می پيچيد
کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت
کلاغ فکر می کرد در دايره ی قسمت ، نازيبايی ها تنها سهم اوست. کلاغ غمگين بود وبا خودش گفت: " کاش خداوند اين لکه ی زشت را از هستی می زدود" پس بال هايش را بست و ديگر آواز نخواند
خدا گفت: " عزيز من !صدايت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نيست. اما فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند
سياه کوچکم ! بخوان . فرشته ها منتظرند
ولی کلاغ هيچ نگفت. خدا گفت: " تو سياهی ، سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند. و زيبايی ات را بنويس. اگر تو نباشی.آبی من چيزی کم خواهد داشت. خودت را از آسمانم دريغ نکن" و کلاغ باز خاموش بود
خدا گفت : " بخوان! برای من بخوان، اين منم که دوستت دارم
"سياهی ات را و خواندنت را
و کلاغ خواند
اين بار عاشقانه ترين آوازش را
خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد
عرفان نظر آهاری << بالهايت را کجا جا گاشتی؟
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:37 توسط مرضیه
|