تبليغاتX
مغزهای کوچک

مغزهای کوچک

من

دوستان عزیز و گرامی ما بعد از کلی فکر کردن و فسفر سوزاندن به این نتیجه رسیدیم که بهتر است این محیط را علا رغم دلبستگی های بسیاری که به آن داریم عوض کنیم.

این کار نتیجه ی دو سال فکر این جانب و تشویق های دوستان گرام است.

از این پس لطف کنید به این آدرس بیایید.http://maghzhayekoochak.blogfa.com

به امید دیدار در خانه ی جدیدم.

205.jpg

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388ساعت 14:6 توسط مرضیه| |
 

خیلی وقته که می خوام برم.

می خوام برم دیگه از اینجا از این محیط خسته شدم.

فکرش را کردم.

11533f8a4777fab696d578f198d2e14d43e66_h.jpg

1195268596.jpg

نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:32 توسط مرضیه| |
تازه عید اومده.

نزدیک های عید که می شه مامانم همیشه دستمال دستش و هر روز خدا یه جای بکر را پیدا می کنه و بلند می گی:"بیاین ببینید چقدر خاک نشسته" این کار تقریبا هر روزشه .

منم در این چند روز اخیر رویه ی مادر جان عزیز را درپیش گرفتم٬ یکم ذهنم را مرتب کردم ٬ خاطراتم را دسته بندی کردم و بعضی هاش را دور ریختم . این قسمت را خیلی دوست داشتم چون اصلا فعالیت بدنی نمی خواست. خلاصه بعد رفتم سر وقت اتاقم

ای بابا این اتاق هر روز بد تر از دیروز٬ دیگه خسته شدم از بس که تمییز کردم و تمییز نشد٬ ولش کردم به همین راحتی تا بعدا به رم سراغش٬(امید وارم هیچ وقت اون روز نرسه)

بعد یه نگاه موشکافانه به آینه انداختم و نفس عماره به صدا در آمدم و این دفعه من بودم که بلند می گفتم:"بیاین ببنید چقدر خاک نشسته"

چه جالب برای اولین بار همه با من موافق بودند البته واقعا در چهره زیبای من خاک نشسته بود اما این خاک از اون خاکا بود.

میدونید آرایشگاه واقعا صبر کردن را به انسان آموزش می ده٬ آدم باید دو سه ساعت صبر کنه تا نوبت خودش بشه بعد در این مدت طاقت فرسا باید مدام دیگران زیبا شده را ببینه و بعد و قتی نوبت به خودش می رسه گیج می شه. هزار و یک کار را دوست داره انجام بده اما نمی شه.

ولی خوب دیروز یه روز دیگه بود انقدر به من خوش گذشت که نمی دونم چی بگم. تازه تبدیل به مو قرمز هم شدم. وای که من چقدر کارتون انشلی را دوست داشتم.الان اعتماد به نفس کاذب بدست آوردم .

تازه دیروز فهمیدم پیر شدم داستان از این قراره که در آرایشگاه دیروز یه دختره ی خیلی خیلی بچه سال به همراه مادرش اومده بود آماده بشه برای مراسم نامزدی. دختره وقعا ناز بود اما ۱۷ سال بیشتر نداشت. واقعا بچه بود. می گفتند پسره هم بچه ساله. دیگه چی بشه.


 دوستان:

امسال سال خیلی فوق العاده بود٬ مخصوصا اون روزی که با تو منا رفتیم برگه های جلسه شعر را به در  و دیوار چسبوندیم همه به ما می خندیدند و ما به همه اون روز بهترین روز دانشگاه بود.

و تو مژگان چقدر امسال مثل یه ابجی بزگتر من را نصیحت کردی چقدر باهم جرو بحث داشتیم و تو تنها دلخوشی من در ایسنا بودی و شیطونی های شیرین تو همیشه محیط را شاداب و سر زنده می کرد دوست دارم همیشه همین جوری عالی باشی .

تو تعادل گروه مایی ٬ همه ی ما شیطونیم منا که مثل بمب می مونه همیشه خودش را یا دیگران را داره می ترکونه از دیوار صاف هم بالا می ره٬ مژگان چهره ی خانمانه ای داره اما یه دنیا آزار و شیطنت همیشه در خونش موج می زنه و تو الی نمی دونم اگه تو نبودی چه بلایی سر ما می آمد( البته من که همیشه آرامم).

مدیکو همیشه به مدل چادر سر کردنت نگاه می کنم تو اصلا خیلی خاصی٬ باور کن. چادرت را به گونه ای همیشه جمع می کنی که انگار همیشه در حال مبارزه کردنی . بعضی وقت ها که تخیلم خیلی فعال می شه تو را در قالب وایکینگ ها یا دزد های دریایی تصور می کنم البته یه فرد تحول یافته ولی باور کن که تو وقتی سوال می پرسی وقتی دستت را بالا می بری و می ری روی اعصاب استاد واقعا انگار شمشیرت را از غلاف در آوردی و داری سر ....

معصومه جان تو را هر کسی که دوست داری سعی کن که در عید لاغر نشی٬ اصلا کار نکن فقط بخور و بخواب ٬ بزار فقط یکم چاق شی.

و تو که دفعه قبل من را یک ساعت جلوی در خانه ی شهریاران جوان کاشتی و آخر سر هم خودت نیامدی. زینب جان اون روز خیلی روز عالی بود دفعه دیگه هم خبرم کن میام ( البته ماجرا داره)

تو انرژی کاملی مخصوصا وقتی با آدم دست می دی یا می زنی پشت کمرش وای مرضیه الان یاد دفعه ی آخر افتادم.

دوستان عید همگی مبارک سال خوبی داشته باشید و به قول عزیزم غم در دلتان مباد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 11:4 توسط مرضیه| |
فصل بهار بود و همه شاد و خرم

و چه درخششی داشت تلالو نور ستارگان در شبنم های همیشه در جریان

همگان شاد بودند و در کنار هم روزگار به عافیت می گذرانیدند.

در باغ گلی نچندان عظیم گلی رویید٫ گلی که بعد از گذر فصل خزان هم اکنون به اوج زیبایی رسیده بود به اوج.

 

 و اما باغبان هایش٫ نچندان با هوش٫ نچندان عالم و صد هزار مرتبه بی توجه٫ آنها از ازل گم بودند به دنبال چه می گشتند؟ نمی دانم٬ هیچ کس به سرشتشان آگاه نیست.

آنها توده ای از حسرت٫حسد و غم بودند و ناصبورترین و ناشکیبا ترین باغبان ها بودند .

نمیدانم چرا باغبان شدند؟ آدمهایی که در نادانی خود گم بودند و در سراب زود گذر زندگی فقط خزان را به یاد سپرده بودند٫ چرا در این راه وارد گشتند.

مهم نیست ٫ هم اکنون دیگر اهمیتی ندارد٫ دیگر گذشت. گل ها هم اکنون در حال شکفتنند و همین شکفتن زیباست.

این گل منحصرا برای من نام داشت٫ این گل را من از زمانی دور نظاره گر بودم .گل من٫ گل سرخ نبود٬ زیبا بود اما هنوز به درخشش کامل نرسیده بود.گلبرگ هایش نرم بودند و ساقه هایش بس لطیف. او خوارهای زیادی داشت که بدون حرص هر روز بزرگتر می شدند.

گل من برای باغ همسایه بود که می شناختمش نه دور بود و نه نزدیک. در دوری خود گم بود و در نزدیکی خود مبهم.

از سر عادت بود که مشتاق نظاره کردن گلبرگ هایش بودم ٫ دیر میدیدمش ٫ هر از گاهی ٫ شاید

پروانه های زیادی بودند٫ پروانه های بس زیبایی. می شنیدم از دور اما دور تر از آن بودم که بتوانم بر دالان های پر پیچ و خم آن باغ خفقان آور پیروز شوم. من فقط بودم که همچون مرغ سحر او را در ورای رنگ بهاریش می دیدم.

من٫ مرغ سحر در سایه های خیال و تدبیر گم شدم و در ویرانه های کویر خود ساخته سرگردان گشتم و او بی خیال از من و از غم من آزاد گشت٫ رها شد. او گل بود و طنازی را بسیار بهتر از هزاران هزار گل دیگر فرا گرفته بود. من سرگشته شده بودم و گم و هیچ صدایی٫ هیچ نگاهی مرا نظاره گر نبود.

بر گل من چه گذشت؟      فصلش بود

چیدنش

و چه زیبا چیدنش٫ که همگان راضی گشتند و به فراق او رضایت دادند٫ باغبان ها بی خیال بودند و کمبود یک گل را حس نمی کردند٫ پروانه های همیشه عاشق٫ معشوق های دیگری برای خود یافتند٫ اما من مرغ سحر ساکت شدم٫ خموشی را پیشه گرفتم همچنان که بیشتر بودم.

او در من به تجلی رسید و من در قفس تنگ او ماندم و ساییده شدم. او در من٫ من شد و من ...

من در او مردم٫ او متجلی شد٫ نورانی گشت٫  تقدس جست و خدایی شد و من حوا شدم و در ماتم خود ماندم.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 20:12 توسط مرضیه| |
فدریک هادسون در کتاب خود لیستی از خصوصیات فرد بالغ را قرار داده است . طبق آن٫ انسانی بالغ شمرده می شود که:

  1. دارای میزان بالایی از اعتماد به نفس باشد.
  2. به دیگران با توجه و بدون داوری گوش دهیم.
  3. احساسات خود را به درستی ابراز کند.
  4. قادر باشد قدر دانی کند.
  5. مسائل مهم را از غیر مهم تشخیص دهد.
  6. به قدرت و توانایی خود واقف باشد و آن را پنهان نکند.
  7. قادر باشد نقد کند و نقد بپذیرد.
  8. دوباده و دوباره به هدف و معنی زندگی خود فکر کند.
  9. سعی کند راه حل مناسبی برای مشکلات خود پیدا کند و این کار را به گردن دیگران نیندازد.
  10. قادر به همکاری و کار دستجمعی باشد.

البته این لیست همچنان ادامه داشت اما من تا این جای لیست هیچ کدومش را نداشتم برای اینکه خودم را بیش از این نا امید نکنم بقیه اش را حذف کردم (خیلی راحت).

می دونید حالا که دقیق تر نگاه می کنم می بینم که انگار این آقای فردیک بیش از حد ایده آل نگر بوده وگرنه مگه می شه یه فرد تمام این خصوصیات را داشته باشه واقعا بعیده.

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:26 توسط مرضیه| |
خاموش

ماه امشب چه زیبا شده است درخشان و پر نور

بعضی مواقع تعجب می کنم چگونه او که فقط انعکاس دهنده است می تواند چنین قدرتی داشته یاشد او هست و همشیه درخشنده وزیبا

کتاب تاریخ زندگانیم را ورق می زنم اسطوره های بی شماری در آن ذکر شده اند اما یکی از همه نورانی تر است . او اهورایی و پاک سرشت و فرشته خویی نبود٫ مذهبی نبود و بزرگ هم نبود او فقط انسان بود که در انسانیت به کمال رسیده بود ٫ او ماه تابانی بود که نیمه ای از زندگانیش را در گذر گاه تغییر گم کرده بود

و یا شاید نیمی از خود٫ نیمی از روشنایی خود را در سایه های سیاهی از دست رفته احساس کرده٫ شاید

زمان زیادی است که خاموش شده.

از دنیای زیبای رویایی اش زمان زیادی است که خداحافظی کرده.

او که زمانی مبارزی استقلال طلب بوده هم اکنون چگونه مهر خاموشی بر لبانی می زند که زمانی حتی برای ثانیه ای ساکت نمی شدند؟

او می خواست تنگدستی را با دستان کوچکش و با همت بلندش و دوستان ثابتش از بین ببرد و پرواز را به خاطر به سپارد اما زود تر از فصل کوچ در قفس زندگی جان سپرد.

هم اکنون زمان آن فرا رسیده گل های سرخی که در خزان آزادی سر بر افراشتند و زود تر از موعد خاموش شدند بار دیگر لب بگشایند و بگویند هر انچه نا گفته و مخفی خاک شده..........

سخن نویسنده:سعی کرده ام که یک لید توصیفی بنویسم اما از اون جایی که چهارچوب ایسنا و سبک تنظیم خبر به گونه ای دیگر است و آن سیستم ملکه ذهنم شده در نوشتن لید توصیفی کمی مشکل دارم دوستان اگر می تونید کمی در این مورد کمکم کنید.


عرضم به حضور دوستان گرام این هفته خواهر منا تیاتر داشت یک نمایش هنری و بسیار زیبا و انقدر هم خوب و قشنگ اجرا کرد که من واقعا جذب شدم .

موضوع این نمایش با وجود این که در این سالها خیلی کار شده بود و در خصوصش مانور داده بودند و کمی رنگ و بوی قدیمی بودند به خود گرفته بود اما زاویه ی دید و نگاه جدیدی که به موضوع جنگ و جانبازان داشتند هر مخاطبی را جذب می کرد٫ مخصوصا نقش محبوبه به عنوان همسر یک جانباز فوق العاده بود.

فردا مراسم اختتامیه است و من با این که یک با رفتم دوست دارم بار دیگر بروم.

 شما هم بیاین.

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 18:7 توسط مرضیه| |
من کار روزنامه نگاریم را با این روزنامه آغاز کردم.

بعد از چند ماه گشتن و این در و اون در زدن به همراه دوستم منا این روزنامه را پیدا کردیم . البته در آن زمان هنوز این روزنامه روزنامه نشده بود.

اون موقع ها هنوز مدیریت آن تغییر نکرده بود و سردبیرهای خیلی خوبی داشت. من و دوستم دقیقا در زمان تغییر ماهیت به این مکان رفتیم. اون موقع ها هنوز روال هفته نامه ای در آن جاری بود.

ساختمان و  تاسیسات این روزنامه کاملا مدرن و جدید بود و برای من که هفته ها در پی یک روزنامه دویده بودم بسیار جذاب بود.

کار حرفه ای:

اولین روزهایی که من و دوستم به این روزنامه رفتیم سعی می کردیم جزء اولین کس ها باشیم. صبح زود یعنی ساعت ۱۰ اون جا بودم و ماموران حراستی با سرو صدای ما از خواب سحر گاهی بیدار می شدند و با چشمان از حدقه بیرون زده(از سر تعجب به ما خیره می شدند).

چند طبقه ای را پیاده طی می کردیم و به سالن نشریه می رسیدیم در اون موقع صبح معمولا سالن خلوت بود و تنها یک منشی همیشه خندان با حفظ سمت در آنجا مشغول به کار بود.

در اوایل که هنوز با ساعات کاری در این نشریه آشنا نشده بودیم حوالی ظهر به علت ناراحتی اعصاب و افسردگی شدید و خستگی مفرط( که در پی تلاش فوق توان بشری داشتیم) دفتر نشریه را ترک می کردیم و به گشت و گذار در خیابان ها و میدان ولی عصر می پرداختیم و در این میان واقعا معضل بزرگ ما پیدا کردن یک کافی شاپ خوب و دنج بود که در پایان کار به این موفقیت دست یافتیم.

بعد از ظهر یعنی از ساعت ۳ به بعد دبیر سرویس اجتماعی تشریف فرما می شدند. مرد بسیار لاغر و قد درازی بود و به شدت مهربان و اهل طنز شاید به خاطر همین خصیصه های خوبش بود که زیاد در این هفته نامه دوام نیاورد و رفت که رفت.

مرد مهربون که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتم ان قدر سرش شلوغ بود که بیشتر مواقع ما را نمی دید.

و ما هم که اصلا از خبر نویسی و روزنامه نگاری هیچی نمی دونستیم پاک پاک بودیم هیچ کاری به جز خندیدن و مسخره کردن انجام ندادیم.

و این گونه شد که ما کار روزنامه نگاری را به خوبی فرا گرقتیم. 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:46 توسط مرضیه| |
دو سال پیش که تازه وارد دانشگاه شده بودم فکر می کردم دانشگاه علامه بهترین دانشگاه است.

اون موقع فکر می کردم که دانشگاه من هم مهمه و هم اسمی از خودش در کرده و هم امکانات آموزشی داره اما حالا می فهمم که چه توهمی زده بودم.

ترم پیش که با دکتر لطیفی برای تنها نشریه دانشگاهی مصاحبه می کردم گفت: برای ترم جدید ما ظرفیت ها را افزایش داده ایم و تعداد دانشجویان بیشتری می توانند به این دانشگاه راه پیدا کنند اما خود دکتر لطیفی نیز کاملا آگاه بود که این فضای کوچک گنجایش سه هزار دانشجو را نداره.

انقدر دانشگاه ما نقص داره که اصلا بهتره در موردش بحثی نشه اما الان فقط می خواهم در خصوص یک مورد صحبت کنم.

نشریه

نشریه ی بابا آدم تنها نشریه رسمی و منظم دانشکده ارتباطات بود که اون هم بسته شد.

این نشریه به همت دوستان من ایجاد شد و بچه ها واقعا برای درست کردن این نشریه تلاش زیادی کرده بودند اما واقعا الان دلم می سوزه که دیگه این نشریه چاپ نمی شه. هر چند که برای تشکیل این نشریه اصلا زحمت نکشیده بودم و تمام زحمات و سختی های  این نشر فقط به گردن سردبیر و دوستانش بود اما نمی دونم چرا احساس می کنم یه جورایی با این نشریه پیوند خورده ام مخصوصا وقتی نشریات بی سرو ته سایر دانشگاه ها رامی بینم.

نشریه ی بابا آدم بر خلاف سایر روزنامه ها که در سه چهار سال اخیر توسط قدرت عظیم دولت بسته شدند توسط خود بجه ها بسته شده بود اون هم در زمان اوج شکوفایی خودش.

یادم میاد که شماره اول این نشریه خیلی ایراد داشت اما در شماره آخر واقعا عالی شده بود.

آخه دانشگاه های دیگه مثل دانشگاه تهران هر ماه ۴  ۵ تا نشریه چاپ می کنه اما دانشکده ما که روزنامه نگاران را اموزش می ده فقط باید یه نشریه داشته باشه که تازه اونم بسته بشه این اصلا انصاف نیست.

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 23:1 توسط مرضیه| |
داستان از این جا شروع شد که:

اول ترم بود ومن تازه بعد از گذشت یک هفته در کلاس ها حاضر شدم البته این تاخیر کاملا توجیه شده بود٬ ولی به هر صورت جلسه اول را از دست دادم و همین دیر کرد باعث شد که با ایده ها و  اساتید جدید آشنا نشوم و با آنها مشکل پیدا کنم .

من از اون جا که دیر افراد را می شناسم و متاسفانه خیلی زودتر از شناختم٬ نظر می دهم و به نظراتم نیز عمل می کنم٬ باعث شد که در کل ترم نسبت به درس تاریخ مطبوعات دید بسیار بدی داشته باشم و این احساس در نهایت بر تمام رفتارم تاثیر گذاشت.

ترم تمام شد و من اصلا هیچ احساس رضایتی نداشتم.

دو هفته فرجه به خاطر ترس درونیم فقط تاریخ خواندم و چه عالی تمام جزوه را از بر کرده بودم. هیچ وقت در طول عمر تحصیلیم انقدر درسی را با این دقت و جدیت نخوانده بودم اما

از اون جایی که استرس و اضطراب بر روی رفتارم و عملکردم همیشه تاثیر گذاشته در اون روز سخت نیز بی تاثیر نبود.

آخرین امتحان ترم بود و من بر عکس همیشه که در ردیف اول می نشستم این دفعه با کار هایی که دوستان انجام دادن به آخر کلاس آخر رفتم و عجب امتحانی بود امتحان آخر و من باتمام معلومات و دانستنی های خودم و دوستانم نتوانستیم به سوالات جواب بدیم و از اون جایی که تعداد سوالات بی پاسخ خیلی زیاد بود وقت زیادی هم از امتحان مانده بود٬ وسوسه شدم

فکری به سرم زد٬ دستم را در کیفم کردم و ورقه ای را که خلاصه ای از کتاب اسناد سدان بود را در آوردم ولی ورقه من از اون جا که برای تقلب تدارک دیده نشده بود٬ خیلی بزرگ بود و جنس کاغذ نیز به گونه ای بود که سر و صدای زیادی تولید می کرد در نتیجه تقلب من بدون استفاده باطل شد.

از اون جایی که در امر تقلب هیچ تجربه ای نداشتم در همان لحظه اول مراقب متوجه شد ولی نتونست ورقه را پیدا کنه همه جا راگشت٬ اما نتونست٬ وقتی که کاملا از پیدا کردن ورقه نا امید شد٬ اومد و گفت اگر برگه را بدی من هیچ کاری نمی کنم و دو سه بار قول داد و قسم خورد و من هم که به شدت ترسیده بودم و در اون لحظه فکر می کردم که این بهترین کار برگه را دادم .

اما از اون جا که در کشور من هیچ کس به تعهدش عمل نمی کنه او نیز عمل نکرد و من بدون تقلب کردن٬ متقلب شناخته شدم.

اما مهم تر از تقلب و ترس و گریه ها این بود که من افراد را شناختم و تازه این موقع بود که فهمیدم که شناختم درست نبوده٬ استادی را که فکر می کردم استاد بی رحم و بی ملاحظه ای باشد در این امتحان به گونه ای عمل کرد که اصلا فکرش را نمی کردم و به حرف هام گوش داد و قول داد که کارم را درست کنه البته حتی اگر هم درست نشه٬ ولی من تازه فهمیدم اساتید جدید هم می توانند وجدان داشته باشند .

ازت ممنونم استاد

نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط مرضیه| |
تازگی سعی دارم بفهمم در اطرافم چی می گذره٫ برای همبن منظور مثل جوجه هایی که تازه سر از تخم در میارند و جیک جیک می کنند وسر تکان می دهند شده ام.

می خواهم ببینم اطرافم با تصوراتم منطبق هست یا نه ؟

برای همین چند هفته ای است که نشریات دانشگاهها را می خوانم که بفهمم چی به چی اما تنها چیزی که فهمیدم سر در گمی بیشتر بوده و بس.

چند وقت پیش که خاتمی به دانشگاه تهران اومد و سخنرانی کرد من برای اولین بار در زندگیم تصمیم گرفتم در این همایش شرکت کنم و شرکت هم کردم و انقدر از این عمل خودم خرسند شدم که بیا و ببین اما

یه اتفاق خاص افتاد که فکرش را هم نمی کردم.

بیرون محوطه و خارج از فضای سخنرانی فردی را دیدم که فکرش را هم نمی کردم این جاها ببینم.

نه این که اون فرد فرد آرامی باشه و سرش به کار خودش و درس خودش باشه نه .

به خاطر این تعجب کردم که این فرد انقدر تعلیق بهش خورده و انقدر از دانشگاه اخراج شده که هر کی بود( البته به گمان من) باید دور این فعالیت ها را یک خط قرمز می کشید.

اما این فرد که هم باهاش غریب بودم و هم آشنا

در محوطه ایستاده بود٫ شعار نمی داد٫ اعتراضی نمی کرد٫ اما حضور داشت.

  • جالب تر از دیدن اون در فضای شلوغ دانشگاه تهران وحضور آن همه دانشجو در آنجا این بود که من تمام فکر و ذکرم شده بود این که الان این تعلیقی ها یک شورشی می کنند.

و خودمونیم انقدر دلم برای یه شورش٫ یه اعتراض٫ یه دعوا تنگ شده بود که با کوچکترین شعاری به وجد می اومدم و با تکان دادن دستی ذوق می کردم.

و امید داشتم حداقل یک اتفاق کوچک بیافتد

                                                           که نشد


این مطلب را در یک نشریه ی دانشجویی خواندم به نظرم جالب اومد بای همین اینجا نوشتمش.

مدار صفر درجه

نوای دل یک انسان:

خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر همسرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم خوابیده است.

خدا را شکر که دختر نو جوانم از شستن ظرف ها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابان ها پرسه نمی زند.

خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در امدی دارم و بیکار نیستم.

خدا را شکر که لباس هایم برایم تنگ شده اند و این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجر ه ها را تمییز کنم این یعنی خانه ای دارم.

خدا را شکر که در جایی دور جای پارک پیدا کرده ام این یعنی هم توانی برای راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.

خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم این یعنی توان شنیدن دارم.

خدا را شکر که گاهی اوقت بیمار می شوم این یهنی بیاد بیاورم که اغلب اوقات سالم هستم.


و باز آخر ترم:

تمام طول ترم را با زحمت و مشقت فراوان زحمت می کشم و هر چی استاد می گی از س سلام تا ظای خداحافظی را کلمه به کلمه سیلاب به سیلاب می نویسم و حتی یک واو را هم جا نمی اندازم.

اون وقت آخر ترم ٫ آخر یک فصل طولانی و مشقت بار یک دفعه نیکی (نماد یک فرد درس خوان) میاد و ازت می خواهد که جزوت را بهش بدی.

اولش به خودت می گی عجب آدم زرنگی سر کلاس هیچی نمی نویسه و راحت مثل خان ها به صندلی جلوس می کنه و فقط به سخنان استاد گوش می ده و کیف می کنه و اون وقت من خودم را موظف می کنم که همه ی حرف های استاد را بنویسم و دستم درد بگیره .

اون وقت این فرد از خود راضی بیاد و جزوه ی ارزشمند من را کپی کنه و راحت بخونه بیست بشه و شاگرد اول بشه.

دلم حسابی می سوزه و به خودم می گم کور خونده٫ اگه نمره بیست را دیده٫ جزوه ی من را هم دیدی به همین خیال باش.

حسابی فکر می کنم و در این اسنا دوست گرام هم به کمکم میاد می گه: چشمش کور دندش نرم می خواست بشینه بنویسه تو هم نمی خواهد الکی برای هر کسی دل بسوزونی.

با این همه نصیحت ها دلم راضی نمی شه میگم اشکال نداره مهم عمیق خواندن .و اون وقت برای خودم یک طرح ریاضی می کشم و می گم اگه همه ی متغیر ها ثابت باشند و فقط یک متغیر متفاوت باشد اون وقت می شه تفاوت در متغیر ها و نوسانات آنها را درک کرد.

با این حرف ها خودم را گول می زنم و جزومم و بهش می دم.

وقتی جزوه را بهش می دم مثل چی پشمومون می شم و به خودم می گم گور بابای رقابت سالم٫ دانشجو بودن بخوره... ٫ حالا اون نمره بیست را می گیره و من برای گرفتن به پانزده باید هزار یار بمیرم زنده شم .

آخه این درست

نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:55 توسط مرضیه| |